نام کتاب: عشق در زمان وبا
وجدانش را آسوده می ساخت. از زمانی که دختر بچه ای بیش نبود اگر در آشپزخانه بشقابی می‌شکست، اگر کسی زمین می خورد، اگر دست خودش لای در می رفت، صورت هراسیده خودش را به اولین آدم بزرگی که در کنارش بود می چرخاند و بلافاصله او را محکوم می کرد: «تقصیر تو بود.» هر چند در واقع برایش مهم نبود که تقصیر چه کسی بود، با به گردن دیگری انداختن هم نمی خواست بی گناهی خود را ثابت کند. همین کافی بود تا تکلیف جریان را معلوم کرده باشد.
مسئله وضوح زیادی داشت و دکتر اوربینو به موقع درک کرده بود تا چه حد زندگی خانوادگی اش را بر هم می زند. تا ملتفت می شد به همسرش می گفت: «عزیز دلم، نگران نشو، تقصیر من بود.» از تصمیمات قطعی و با عجله همسرش بسیار می ترسید و اعتقاد داشت که از عذاب وجدانش سرچشمه می گیرند. به هر حال طرد کردن فلورنتینو آریثا با چند کلمه تسلی بخش حل نشده بود. فرمینا داثا تا چند ماه بعد صبح ها روی بالکن می رفت و هر بار می دید که شبح تنهای او کوچکتر می شود؛ شبح کسی که از پارک متروک نگاهش می کرد. به درختی نگاه می کرد که مال او بود، به نیمکتی که رویش می نشست و کتاب می خواند و به او فکر میکرد و زجر میکشید. و دیگر تقریبا نامرئی شده بود. پنجره را می بست و آه میکشید: «مردک بی چاره.» غصه می خورد که می دید او آن طور که دلش می خواست جسور نبود. وقتی دیگر برای جبران گذشته خیلی دیر شده بود، گاه دلش برای نامه ای تنگ می شد که دیگر از راه نمی رسید. ولی وقتی مجبور شد برای ازدواج با خوونال اوربینو تصمیم نهایی بگیرد، سخت دچار بحران شد. چون می دید که دلایل قانع کننده ای در دست ندارد که او را به دیگری ترجیح بدهد، همان طور که می دید برای طرد کردن فلورنتینو آریثا دلایل قانع کننده ای در دست نداشت. در واقع او را

صفحه 318 از 536