نام کتاب: عشق در زمان وبا
افق آن هر چیزی پیش بینی می شد، بجز بدبختی. در آن زمان، ثروتمند بودن، امتیازات بسیاری در بر داشت؛ البته مسائل زیان آوری نیز همراه داشت. با این حال اکثر مردم آرزوی ثروت می کردند چون به نظرشان نوعی از جاودانگی را ممکن می‌ساخت. فرمینا داثا در یک چشم به هم زدن عاقلانه فلورنتینو آریثا را طرد کرده بود، و گرچه بلافاصله وجدانش ناراحت شده و دلش به رقت آمده بود، اما مطمئن بود که تصمیمش درست و صحیح بوده است. ابتدا نمی توانست برای خود حلاجی کند که چه دلایلی از وجدان ناخودآگاهش باعث شده بود یکمرتبه آینده را پیشگویی کند. سالهای سال بعد، در آستانه پیری، ناگهان آن را کشف کرد. در یک گفتگوی اتفاقی در باره فلورنتینو آریثا بدون آن که خودش هم خواسته باشد متوجه آن شد. تمام کسانی که پیش او بودند، می دانستند که ظاهرا او تنها وارث شرکت کشتیرانی رودخانه ای کارائیب است، آن هم درست در بحبوحه نیک بختی آن شرکت. همه مطمئن بودند که بارها او را دیده‌اند، حتی با او معاملاتی نیز انجام داده اند ولی هیچ کس او را به خوبی در ذهن خود به یاد نمی آورد.
آن وقت بود که یک‌مرتبه برای فرمینا داثا روشن شد که آن دلایل نامعلومی که مانع شده بودند او را دوست داشته باشد چه بوده است. گفت: «انگار به جای یک موجود، فقط یک سایه است و بس. در واقع درست همان طور بود. سایه کسی که هرگز کسی نشناخته بودش. زن، همان طور که سعی داشت در مقابل حملات دکتر خوونال اوربینو طاقت بیاورد که مردی بود درست نقطه مقابل دیگری، حس می کرد که شبح گناهی که در حق او کرده بود، عذابش می دهد، تنها حسی که قادر به تحملش نبود. وقتی آن حس به او غلبه می کرد می دید که وحشتزده می شود و فقط موقعی آرام می‌گرفت که یک نفر را دم دست پیدا می کرد و

صفحه 317 از 536