نام کتاب: عشق در زمان وبا
رسمی فرار کنی، عاقبت حق مسلم خود را در تختخوابی به دست آوردن که کس دیگری نیمی از ملافه اش را تصاحب نمی کرد، نیمی از آن هوایی که می بایستی تنفس می کردند، نیمی از شب آنها. تا این که وجودشان از خواب هایی که می‌دیدند اشباع می شد و خودبخود از خواب بیدار می شدند. فلورنتینو آریثا در سحرهای دزدکی خود آنها را می دید که بعد از مراسم نماز صبح ساعت پنج، از کلیسا خارج می‌شدند. لباسی مشکی بر تن و کلاغ سیاه سرنوشت روی شانه‌هایشان. تا در نور سحر او را می دیدند به پیاده روی دیگر پا می گذاشتند، با آن قدم های کوتاه و مردد خود، مثل جست و خیز گنجشکان، چون همان قدم برداشتن در کنار مردی روی یک پیاده رو کافی بود تا دامن عفتشان لکه دار شود. ولی او یقین داشت که یک بیوه زن تسلی ناپذیر بیش از هر زن دیگری، بذر سعادت را در قلب پنهان دارد.
همان اولین بیوه زن، بیوه زن ناثارت، و چندین و چند بیوه زن دیگر به او ثابت کرده بودند که زنها پس از مرگ شوهرانشان احساس سعادت می کنند. آنچه تا آن موقع برایش فقط امیدی پوچ بود، از تصدق سر آنها به صورت امکانی قابل لمس در آمده بود. به نظر او فرمینا داثا هم می توانست به خوبی به یکی از همان بیوه زنها تبدیل بشود. باید سرنوشت آماده اش می کرد تا او را همان طور که بود، قبول کند؛ بدون این که به خاطر شوهر مرده اش، دچار عذاب وجدان بشود؛ مصمم به این که با او سعادتی مضاعف کشف خواهد کرد، با یک عشق قابل مصرف که هر لحظه از عمر را معجزه آسا قابل زیست می کند و یک عشق دیگر که فقط مال خود اوست و نسبت به میکروب مسری مرگ مصونیت دارد.
شاید اگر حدس می زد که فرمینا داثا تا چه حد از محاسبات او دور است، آن طور ذوق و شوق نمی‌کرد. زن به زندگی ای پا گذاشته بود که در

صفحه 316 از 536