نام کتاب: عشق در زمان وبا
هر چند برای مدتی کوتاه، فرمینا داثا را از فکرش بیرون کند و بدون دیدن او به زندگی‌اش ادامه دهد. دیگر مثل سابق ناگهان کارهایش را ول نمی کرد تا به جستجوی او برود: در جاده‌های نامعلوم پیش بینی‌هایش، در خیابان‌هایی که عقل بشر به آنها نمی رسید، در اماکنی که امکان نداشت به آنجا پا بگذارد سرگردان به دور خود می پیچد، نگرانی در سینه اش می تپید و جانش به لب می رسید تا حتی برای یک لحظه هم شده او را ببیند.
ترک کردن سارا نوریگا، بار دیگر غم خفته را در دلش بیدار کرد، بار دیگر او را به پارک بعداز ظهرهای انتظار و کتاب خواندن ابدی برگرداند. گرچه اکنون وضع با احساس به نیاز مرگ دکتر خوونال اوربینو بدتر شده بود.
از مدت‌ها قبل می دانست که سرنوشتش چنین است، که باید مایه سعادت بیوه زن‌ها بشود و آنها نیز به نوبه خود او را خوشبخت کنند. نگران این مسئله نبود درست برعکس، آماده بود. از بس در کسوت شکارچی تنهای شبانه سرگردانی کشیده و با بیوه زنهای متعددی آشنا شده بود، به این نتیجه رسیده بود که جهان مملو از بیوه زنهای خوشبخت است. دیده بود که در مقابل جنازه شوهر از غم و غصه هلاک می شوند و دست به دامن خدا می‌برند تا در همان تابوت شوهر دفن شوند، چون بدون او نمی‌توانستند با آینده روبرو شوند، ولی بعد رفته رفته همان طور که با واقعیت زندگی جدید خود خو می گرفتند، از آن یک مشت خاکستر زنده تر از سابق با شور و شعفی جوانانه جوانه می زدند. ابتدا همانند انگل‌هایی از غم در خانه های خالی خود می‌زیستند، محرم مستخدمه های خود می شدند، معشوقه نازبالش های خود می‌شدند و بعد از زیستنی عقیم و طولانی در زندان، دیگر نمی دانستند با وقت خود چه

صفحه 314 از 536