نام کتاب: عشق در زمان وبا
همدیگر را ندیده بودند، علاوه بر آن تصمیم هیئت داوران به فرمینا داثا ربطی نداشت؛ گرچه نتایج را به او می گفتند. سارا نوریگا در خاتمه گفت: «ما زنها خیلی خوب همدیگر را می شناسیم.»
از آن لحظه به بعد فلورنتینو آریثا او را هم با چشم دیگری نگریست. زمان داشت برای او هم سپری می شد. آن جذابیت فراوان بدون افتخار پژمرده می شد. عشقبازی او با هق هق گریه‌هایش فرو نشسته بود و سایه های روی پلک چشمانش تلخی های گذشته را نمودار می ساخت. به گلی تبدیل شده بود که روز قبل از بوته چیده شده باشد. علاوه بر آن بعد از شکستش، حساب کنیاک‌هایی را هم که بالا انداخته بود از دست داده بود. شب خوش اقبالی نبود. همان طور که داشتند تکه‌های نارگیل پس مانده را بار دیگر گرم می کردند و می خوردند، زن حساب می‌کرد که در تقسیم تقصیر شکست شعر چند گلبرگ از آن ارکیده طلایی نصیب هر کدام می‌شد. اولین مرتبه‌ای نبود که همدیگر را با شکنجه های باستانی عذاب می دادند، ولی مرد فرصت را در آن زخم گشوده غنیمت شمرد. جر و بحثی بس خفت انگیز در پیش گرفتند که کینه های حدود پنج سال عشق مشترک، از دلشان بیرون ریخت.
ده دقیقه به نیمه شب مانده بود که سارا نوریگا روی صندلی رفت تا ساعت دیواری را کوک کند، آن را هم با شماطه نیمه شب میزان کرده بود. شاید می‌خواست به او حالی کند که موقع رفتنش رسیده است. و فلورنتینو آریثا حس کرد که زمان ریشه کن کردن آن رابطه بدون عشق فرا رسیده است. باید قبل از او پا پیش می گذاشت. همیشه خودش پا پیش گذاشته بود. خدا خدا می کرد که سارا نوریگا او را به بستر دعوت کند تا بتواند جواب منفی بدهد و بگوید که همه چیز خاتمه یافته است. از او تقاضا کرد وقتی کوک کردن ساعت را به اتمام رساند بیاید و کنارش

صفحه 312 از 536