می فهمند. ولی آن شب، وقتی مثل خیلی از یکشنبه شب های کسل کننده دیگر، آن آلبوم را ورق می زد، سارا نوریگا یکی از تک مضراب هایش را بر زبان آورد؛ چیزی که خون را در رگ منجمد می ساخت.
«زنکه بدکاره!»
وقتی از کنار او رد می شد، با دیدن عکسی از او در آلبوم، جمله اش را بر زبان رانده بود. عکس فرمینا داثا بود که در یک بالماسکه، لباس پلنگ سیاه پوشیده بود. لزومی نداشت مشخص کند که منظورش از آن جمله به چه کسی بوده است. فلورنتینو آریا نمیخواست راز خود را فاش کند و تا آخر عمر دچار ندامت بشود، با این حال در مقابل او جبهه گرفت و اظهار داشت که فرمینا داثا را دورادور می شناسد، البته فقط یک سلام علیک رسمی و از زندگی خصوصی او هم کوچکترین اطلاعی ندارد، گرچه او بدون شک زن برجستهای است، زنی که از طبقه پایین اجتماع خود را به شایستگی بالا کشیده است.
سارا نوریگا حرف او را قطع کرد و گفت: «از تصدق سر یک ازدواج مصلحتی. شوهر کردن به خاطر پول و بی عشق بدترین نوع فاحشگی است.»
نه به این صراحت، ولی با همین نتیجه اخلاقی، مادرش هم چنین چیزی به او گفته و سعی کرده بود با جمله اش فلورنتینو آریثا را تسلی خاطر بدهد. تا مغز استخوانش از آن جمله پریشان بود. جواب مناسبی نداشت تا تحویل بدهد. سعی کرد موضوع صحبت را عوض کند. ولی سارا نوریگا نگذاشت. دلش می خواست علیه فرمینا داثا دق دلی اش را خالی کند، خودش هم نمیدانست چگونه به او الهام شده بود که فرمینا داثا باعث شده بود که برنده جایزه نشود. توطئه زیر سر او بود و بس. البته دلیلی وجود نداشت. آنها یکدیگر را نمی شناختند، حتی قبل از آن
«زنکه بدکاره!»
وقتی از کنار او رد می شد، با دیدن عکسی از او در آلبوم، جمله اش را بر زبان رانده بود. عکس فرمینا داثا بود که در یک بالماسکه، لباس پلنگ سیاه پوشیده بود. لزومی نداشت مشخص کند که منظورش از آن جمله به چه کسی بوده است. فلورنتینو آریا نمیخواست راز خود را فاش کند و تا آخر عمر دچار ندامت بشود، با این حال در مقابل او جبهه گرفت و اظهار داشت که فرمینا داثا را دورادور می شناسد، البته فقط یک سلام علیک رسمی و از زندگی خصوصی او هم کوچکترین اطلاعی ندارد، گرچه او بدون شک زن برجستهای است، زنی که از طبقه پایین اجتماع خود را به شایستگی بالا کشیده است.
سارا نوریگا حرف او را قطع کرد و گفت: «از تصدق سر یک ازدواج مصلحتی. شوهر کردن به خاطر پول و بی عشق بدترین نوع فاحشگی است.»
نه به این صراحت، ولی با همین نتیجه اخلاقی، مادرش هم چنین چیزی به او گفته و سعی کرده بود با جمله اش فلورنتینو آریثا را تسلی خاطر بدهد. تا مغز استخوانش از آن جمله پریشان بود. جواب مناسبی نداشت تا تحویل بدهد. سعی کرد موضوع صحبت را عوض کند. ولی سارا نوریگا نگذاشت. دلش می خواست علیه فرمینا داثا دق دلی اش را خالی کند، خودش هم نمیدانست چگونه به او الهام شده بود که فرمینا داثا باعث شده بود که برنده جایزه نشود. توطئه زیر سر او بود و بس. البته دلیلی وجود نداشت. آنها یکدیگر را نمی شناختند، حتی قبل از آن