فلورنتینو آریثا بعد از مراسم توزیع جوایز او را که از شدت خشم در آستانه جنون بود، به خانه اش همراهی کرد. خود زن هم نمی دانست به چه دلیل مطمئن است که فرمینا داثا با او سر لج افتاده و کاری کرده که او برنده نشود و جایزه ای به شعرش تعلق نگیرد. فلورنتینو آریثا به نظریه او وقعی نگذاشت. از همان موقع توزیع جوایز بدخلق شده بود، چون مدتی بود که فرمینا داثا را ندیده بود و آن روز عصر می دید که چقدر عوض شده است. یک نگاه به او کافی بود تا موقعیت مادر بودن او را دریابد. چنان چیزی برایش تازگی نداشت، چون می دانست که پسرش آنقدر بزرگ شده است که به مدرسه می رود. با این حال مادر بودن او را تا آن موقع درست درک نکرده بود: قطر کمرش، قدم برداشتن سنگینش و لرزش صدایش در موقع خواندن فهرست برندگان مسابقه.
برای مرور خاطرات و مستند ساختن آن، وقتی سارا توریگا غذا آماده می کرد، او آلبوم مسابقه شعر را ورق زد. قطعاتی رنگارنگ از مجلههای مصور و کارت پستالهایی کهنه و زرد شده که در کوچهها به عنوان یادگاری می فروختند. به نظرش چنان رسید که گویی دارد شبح زندگی فریب دهنده خودش را مرور می کند. تا آن موقع خود را گول زده بود، زندگی خود را سرپا نگاه داشته بود، تظاهر کرده بود که این جهان است که دارد عوض می شود، رسوم تغییر می کنند و همه چیز دیگرگون می شود، همه بجز او. ولی آن شب برای اولین بار، واقعیت را دید؛ دید که زندگی برای فرمینا داثا نیز در حال گذر است. همان طور که زندگی خودش در حال گذر بود. گرچه مال خودش فقط یک انتظار بود. جز آن کار دیگری نمی کرد. هرگز در مورد او با کسی صحبت نکرده بود چون می دانست که صرفا با به زبان آوردن نام او، همه از لبهای رنگ پریده اش همه چیز را
برای مرور خاطرات و مستند ساختن آن، وقتی سارا توریگا غذا آماده می کرد، او آلبوم مسابقه شعر را ورق زد. قطعاتی رنگارنگ از مجلههای مصور و کارت پستالهایی کهنه و زرد شده که در کوچهها به عنوان یادگاری می فروختند. به نظرش چنان رسید که گویی دارد شبح زندگی فریب دهنده خودش را مرور می کند. تا آن موقع خود را گول زده بود، زندگی خود را سرپا نگاه داشته بود، تظاهر کرده بود که این جهان است که دارد عوض می شود، رسوم تغییر می کنند و همه چیز دیگرگون می شود، همه بجز او. ولی آن شب برای اولین بار، واقعیت را دید؛ دید که زندگی برای فرمینا داثا نیز در حال گذر است. همان طور که زندگی خودش در حال گذر بود. گرچه مال خودش فقط یک انتظار بود. جز آن کار دیگری نمی کرد. هرگز در مورد او با کسی صحبت نکرده بود چون می دانست که صرفا با به زبان آوردن نام او، همه از لبهای رنگ پریده اش همه چیز را