نمی کند، ولی در ضمن پیشنهاد کرد که سینه بند خود را از تن درآورد تا بتواند بهتر گریه کند. و بلافاصله دست به کار شد تا به او کمک کند. سینه بند تنگ بود و با چند نوار ضربدر بسته شده بود. به انتها نرسید چون سینه بند با فشار زن خودبخود باز شد و او توانست به آسانی نفس بکشد.
فلورنتینو آریثا که حتی در آسانترین موارد وحشت اولیه خود را از دست نمی داد، با شک و تردید حرکت خزنده اش را آغاز کرد. زن پیچ و تابی خورد و مثل دختر بچه ای لوس ناله کرد. همچنان اشک می ریخت. فلورنتینو بوسیدش. بوسهای سطحی مثل نوازش؛ اما هنوز به بوسه دوم نرسیده بود که زن به سمتش چرخید. به روی زمین افتادند.گربه که خواب بود میو کرد و به رویشان پرید. مثل دو مبتدی عجول کورمال پیش رفتند و بیشتر نگران پنجه گربه بودند. اما به هر حال تا چندین سال بعد آرام نگرفتند.
وقتی متوجه شد که دارد عاشق او می شود، زن در بحبوحه چهل سالگی و خود او در آستانه سی سالگی بود. اسمش *سارا نوریگا* بود. در جوانی خود برای یک ربع ساعت مشهور شده بود. در مسابقه ای با شعر «عشاق فقیر» برنده جایزه ای شده بود، شعری که هرگز به چاپ نرسیده بود. در مدارس دولتی، انضباط و علوم اجتماعی تدریس میکرد و با حقوق خود در خانه ای اجاره ای در کوچه گذرگاه عشاق در محله قدیمی باغ زیتون زندگی می کرد. عشاقی جسته گریخته را تجربه کرده بود، اما هیچ یک از آنها از ازدواج حرفی نزده بودند. مردان طبقه او، در آن زمان با همخوابه خود ازدواج نمیکردند. خودش هم دیگر چندان تمایلی به ازدواج کردن نداشت. بعد از آن که اولین نامزد رسمی اش، که در هیجده سالگی دیوانه وار عاشقش بود، یک هفته قبل از تاریخ ازدواج،
فلورنتینو آریثا که حتی در آسانترین موارد وحشت اولیه خود را از دست نمی داد، با شک و تردید حرکت خزنده اش را آغاز کرد. زن پیچ و تابی خورد و مثل دختر بچه ای لوس ناله کرد. همچنان اشک می ریخت. فلورنتینو بوسیدش. بوسهای سطحی مثل نوازش؛ اما هنوز به بوسه دوم نرسیده بود که زن به سمتش چرخید. به روی زمین افتادند.گربه که خواب بود میو کرد و به رویشان پرید. مثل دو مبتدی عجول کورمال پیش رفتند و بیشتر نگران پنجه گربه بودند. اما به هر حال تا چندین سال بعد آرام نگرفتند.
وقتی متوجه شد که دارد عاشق او می شود، زن در بحبوحه چهل سالگی و خود او در آستانه سی سالگی بود. اسمش *سارا نوریگا* بود. در جوانی خود برای یک ربع ساعت مشهور شده بود. در مسابقه ای با شعر «عشاق فقیر» برنده جایزه ای شده بود، شعری که هرگز به چاپ نرسیده بود. در مدارس دولتی، انضباط و علوم اجتماعی تدریس میکرد و با حقوق خود در خانه ای اجاره ای در کوچه گذرگاه عشاق در محله قدیمی باغ زیتون زندگی می کرد. عشاقی جسته گریخته را تجربه کرده بود، اما هیچ یک از آنها از ازدواج حرفی نزده بودند. مردان طبقه او، در آن زمان با همخوابه خود ازدواج نمیکردند. خودش هم دیگر چندان تمایلی به ازدواج کردن نداشت. بعد از آن که اولین نامزد رسمی اش، که در هیجده سالگی دیوانه وار عاشقش بود، یک هفته قبل از تاریخ ازدواج،
Sara Noriega