باز می کردند، از لرزش گل روی یقه شما متوجه شدم.»
بعد به گل ماگنولیایی که در دست داشت و گلبرگ های آن از هم باز شده بود اشاره کرده و گفته بود: «من هم برای جلوگیری از لرزش، گل را از روی سینهام برداشتم.»
کم مانده بود به خاطر شکست او، گریه را سر بدهد. ولی فلورنتینو آریثا با آن غریزه شکارچی شبانه خود رأی او را زد.
به او گفت: «بیایید به گوشه ای خلوت برویم و با هم گریه کنیم.»
همراهی اش کرد و جلوی در خانه زن قانعش ساخت که به داخل دعوتش کند. از آن گذشته، نیمه شب بود و خیابانها خلوت بودند. بله، باید او را به کنیاک دعوت می کرد و آلبوم عکس های ده سال فعالیتهای اجتماعی خود را نشانش می داد؛ فعالیتهایی که ادعا داشت انجام داده است. حیله ای که حتی در زمان ارائه هم لو رفته بود، چون وقتی از تئاتر خارج شده بودند و داشتند با هم قدم زنان پیش می رفتند، زن به آن آلبوم ها اشاره کرده بود. داخل خانه شدند. اولین چیزی که در اتاق پذیرایی نظر فلورنتینو آریثا را جلب کرد باز بودن در تنها اتاق خواب بود؛ اتاقی که در آن تختخوابی بزرگ و مجلل دیده می شد با یک روتختی دست دوزی شده. بالای تخت هم با شاخ و برگ برنجی تزیین داده شده بود. از دیدن آن منظره ناراحت شد. زن متوجه شد و رفت در اتاق خواب را بست. بعد از او دعوت کرد تا روی نیمکت بنشیند. نیمکتی آستر شده با پارچه ای گلدار که رویش گربهای به خواب رفته بود. آلبوم های خود را هم وسط میز گذاشت. فلورنتینو آریثا بدون عجله ورق زدشان. تماشا نمی کرد، در این فکر بود که بعد باید چه کاری انجام دهد. ناگهان سر خود را بالا آورد و متوجه شد که دیدگان زن از اشک پر شده است. توصیه کرد تا آن جایی که دلش می خواهد اشک بریزد، چون هیچ چیز مثل اشک دل را خالی
بعد به گل ماگنولیایی که در دست داشت و گلبرگ های آن از هم باز شده بود اشاره کرده و گفته بود: «من هم برای جلوگیری از لرزش، گل را از روی سینهام برداشتم.»
کم مانده بود به خاطر شکست او، گریه را سر بدهد. ولی فلورنتینو آریثا با آن غریزه شکارچی شبانه خود رأی او را زد.
به او گفت: «بیایید به گوشه ای خلوت برویم و با هم گریه کنیم.»
همراهی اش کرد و جلوی در خانه زن قانعش ساخت که به داخل دعوتش کند. از آن گذشته، نیمه شب بود و خیابانها خلوت بودند. بله، باید او را به کنیاک دعوت می کرد و آلبوم عکس های ده سال فعالیتهای اجتماعی خود را نشانش می داد؛ فعالیتهایی که ادعا داشت انجام داده است. حیله ای که حتی در زمان ارائه هم لو رفته بود، چون وقتی از تئاتر خارج شده بودند و داشتند با هم قدم زنان پیش می رفتند، زن به آن آلبوم ها اشاره کرده بود. داخل خانه شدند. اولین چیزی که در اتاق پذیرایی نظر فلورنتینو آریثا را جلب کرد باز بودن در تنها اتاق خواب بود؛ اتاقی که در آن تختخوابی بزرگ و مجلل دیده می شد با یک روتختی دست دوزی شده. بالای تخت هم با شاخ و برگ برنجی تزیین داده شده بود. از دیدن آن منظره ناراحت شد. زن متوجه شد و رفت در اتاق خواب را بست. بعد از او دعوت کرد تا روی نیمکت بنشیند. نیمکتی آستر شده با پارچه ای گلدار که رویش گربهای به خواب رفته بود. آلبوم های خود را هم وسط میز گذاشت. فلورنتینو آریثا بدون عجله ورق زدشان. تماشا نمی کرد، در این فکر بود که بعد باید چه کاری انجام دهد. ناگهان سر خود را بالا آورد و متوجه شد که دیدگان زن از اشک پر شده است. توصیه کرد تا آن جایی که دلش می خواهد اشک بریزد، چون هیچ چیز مثل اشک دل را خالی