نام کتاب: عشق در زمان وبا
روزنامه ها از فرصت استفاده کردند و ماجرای فراموش شده آن مسابقه شعر را بار دیگر زنده کردند. شعر چاپ شد همراه با طرحی از الهه های باستانی که شاخهایی طلایی در دست داشتند. فرشتگان الهام بخش شعر نیز فرصت را غنیمت شمردند و اوضاع را آن طور که دلشان می خواست سر و صورت دادند: برای نسل جدید، آن شعر به حدی بد و زشت بود که دیگر هیچ کسی شک و شبهه ای برایش باقی نماند که در واقع خود همان چینی مرحوم آن را سروده بوده است.
فلورنتینو آریثا آن رسوایی را همیشه به خاطره ای ربط می‌داد، خاطره زنی ناشناس که در آنجا کنارش نشسته بود و ظاهری بشاش داشت. از همان ابتدا مورد توجه اش قرار گرفته بود، ولی بعد از هیجان انتظار، دیگر وقعی به او نگذاشته بود. رنگ سفید صدفی او نظرش را جلب کرده بود؛ با شادابی زنهای چاق و چله خوشحال از چاقی خود. به سینه های بزرگش که چون سینه های خواننده های زن اپرا بود، مانند یک تاج، گل ماگنولیای مصنوعی زده بود. پیراهنی تنگ از مخمل مشکی به تن داشت؛ رنگی به گرمی چشمان نگرانش. گیسوان مشکی ترش را پشت گردن جمع کرده و یک شانه بزرگ، مثل شانه زنهای کولی، به آنها فرو کرده بود. گوشواره هایش، دو حلقه بزرگ بود. گردنبندی هم به همان سبک داشت با چندین و چند انگشتر یک شکل که نگینشان می درخشید. روی گونه راست خود هم با مداد خال گذاشته بود. و در همهمه کف زدن پایان مراسم، با نگاهی غمگین به فلورنتینو آریثا نگاه کرده و گفته بود: «باور کنید که از صمیم قلب به خاطر شما متاسفم.»
فلورنتینو آریثا سخت متحیر شده بود، نه به خاطر آن همدردی که در واقع سزاوار آن بود، بلکه به خاطر ترس از این که مبادا کسی به راز او پی برده باشد. زن واهمه را از دل او بیرون راند و گفت: «وقتی در پاکتها را

صفحه 304 از 536