تعدادشان افزایش یافت و در محله های اطراف بندر پخش شدند. مهاجران جدید بدون آن که در مدارک اداره گمرک اثری از آنها ثبت شده باشد وارد مملکت می شدند. بعضی از جوانانشان به وطن پرستانی بس محترم تبدیل شدند که معلوم نبود چگونه وقت پیر شدن را به دست آورده بودند. باور عامه مردم آنها را به دو دسته تقسیم کرده بود: چینی های خوب و چینی های بد. چینی های بد آنهایی بودند که مسافرخانه های بدنام بندر را اداره می کردند. جایی که یک نفر با ظاهری چون پادشاه، یکمرتبه در مقابل یک بشقاب موش پخته و گل آفتابگردان روی میز می افتاد و جان می داد و همه را به شک می انداخت که در زیر آن کاسه، نیم کاسه ای وجود دارد، چینی های بد اهل معامله هم بودند: معامله کنیزهای سفید پوست یا معامله ای دیگر. چینی های خوب هم، کسانی بودند که رختشویی داشتند. وارثین علم هایی بسیار مقدس پیراهنها را چنان می شستند که از اول هم نوتر به نظر می رسیدند، با یقهها و سر آستینهایی که مثل پیراهن های غسل تعمید اتو شده بودند. یکی از همین چینی های خوب بود که جایزه مسابقه شعر را از دست هفتاد و دو رقیب خود ربوده بود.
وقتی فرمینا داثا، حیرت زده نام برنده را بر زبان آورد، هیچ کس از آن اسم چیزی سرش نشد. نه تنها به خاطر این که اسمی بود تا آشنا، چون به هر حال اسامی چینیها غیرقابل فهم بود.
ولی لزومی هم نداشت که خیلی در آن مورد فکر کنند چون چینی برنده جایزه از انتهای سالن تئاتر پیش آمد. با لبخندی ملیح به روی لب مثل موقعی که با رضایت خاطر، زود به خانه بر می گردند. چنان مطمئن از پیروزی خود به آنجا رفته بود که پیراهن زردرنگ ابریشمی خاص مراسم جشن های بهاری را به تن کرده بود. آن ارکیده طلایی هیجده عیار را
وقتی فرمینا داثا، حیرت زده نام برنده را بر زبان آورد، هیچ کس از آن اسم چیزی سرش نشد. نه تنها به خاطر این که اسمی بود تا آشنا، چون به هر حال اسامی چینیها غیرقابل فهم بود.
ولی لزومی هم نداشت که خیلی در آن مورد فکر کنند چون چینی برنده جایزه از انتهای سالن تئاتر پیش آمد. با لبخندی ملیح به روی لب مثل موقعی که با رضایت خاطر، زود به خانه بر می گردند. چنان مطمئن از پیروزی خود به آنجا رفته بود که پیراهن زردرنگ ابریشمی خاص مراسم جشن های بهاری را به تن کرده بود. آن ارکیده طلایی هیجده عیار را