فرورفته در صندلی ای در نیمه تاریک سالن تئاتر با گل کاملیای طبیعی به روی یقه کت که از زور هوس می لرزید، به فرمینا داثا بر صحنه تئاتر ملی نگاه می کرد. داشت در شب افتتاح مسابقه آن سه پاکت مهر و موم شده را باز می کرد. از خود می پرسید وقتی بفهمد که او برنده جایزه ارکیده طلایی شده است، چه می کند. مطمئن بود که دستخطش را می شناسد و در آن لحظه، گلدوزی های بعدازظهرهای زیر درختان بادام باغ را به خاطر می آورد، بوی عطر گل های گاردنیای پلاسیده در لای نامهها، صدای آهنگ والس محرمانه برای ملکه الههها در آن سحرهای بادگیر. ولی چنان چیزی پیش نیامد. بدتر از آن این بود که جایزه ای که آرزوی شاعران ملی بود، نصیب یک مهاجر چینی شد. آبروریزی عمومی به خاطر تصمیمی چنان غیرعادی باعث شد که نظر همه نسبت به رسمیت آن مسابقه عوض شود و آن را جدی نگیرند، ولی به هر حال تصمیم نهایی بسیار عادلانه بود، تمام داوران موافق بودند که آن *سونت* بسیار عالی است.
هیچ کس باور نمی کرد که سراینده آن شعر در واقع همان چینی باشد. آن چینی در اواخر قرن گذشته وارد آنجا شده بود. از شلاق تب زرد که در پاناما، در زمان ساختن راه آهنی بین دو اقیانوس شیوع پیدا کرده بود، فراری شده بود. همراه خیلی از چینی های دیگر که تا آخر عمر در همین جا ماندند، به سبک چینی زندگی کردند، مثل چینی ها زاد و ولد کردند و آن قدر به هم شباهت داشتند که هرگز کسی موفق نمی شد آنها را از همدیگر تشخیص بدهد. ابتدا بیش از ده نفر نبودند، بعضی از آنها با همسر و فرزندان و سگهایی خوردنی. ولی در عرض فقط چند سال
هیچ کس باور نمی کرد که سراینده آن شعر در واقع همان چینی باشد. آن چینی در اواخر قرن گذشته وارد آنجا شده بود. از شلاق تب زرد که در پاناما، در زمان ساختن راه آهنی بین دو اقیانوس شیوع پیدا کرده بود، فراری شده بود. همراه خیلی از چینی های دیگر که تا آخر عمر در همین جا ماندند، به سبک چینی زندگی کردند، مثل چینی ها زاد و ولد کردند و آن قدر به هم شباهت داشتند که هرگز کسی موفق نمی شد آنها را از همدیگر تشخیص بدهد. ابتدا بیش از ده نفر نبودند، بعضی از آنها با همسر و فرزندان و سگهایی خوردنی. ولی در عرض فقط چند سال
شعری در چهارده سطر. - م.