نام کتاب: عشق در زمان وبا
ادامه داد: «شاید برای سرگرمی این همه فعالیت می کند. به خاطر این که به چیزهای دیگر فکر نکند.»
فلورنتینو آریثا سعی کرد به صحبت ادامه بدهد.
دلم از این می سوزد که او باید بمیرد.» زن گفت: «همه ما دیر یا زود از جهان خواهیم رفت.»
«بله، ولی این مرد خیلی پیش تر از سایرین.»
زن چیزی نفهمید و بدون این که حرفی بزند بار دیگر شانه هایش را بالا برد و بیرون رفت. و فلورنتینو آریثا دریافت که سرانجام در شبی نامعلوم، در بستری سعادتمند به فرمینا داثا خواهد گفت که راز عشقشان را حتی به تنها کسی که لیاقت شنیدنش را داشت هم فاش نکرده است. نه، دیگر آن را به هیچ کس نمی‌گفت. حتی به همان لئونا کاسیانی. نه تنها به خاطر این که نمی خواست صندوقچه ای را که نیمی از عمر در قلب خود بسته نگاه داشته بود باز کند، بلکه چون می دید که کلید آن را گم کرده است.
ولی این تنها چیز مضمحل کننده آن بعداز ظهر نبود، دلتنگی خاطرات جوانی به او حمله ور شده بود. خاطرات زمان مسابقه شعر که صدایش هر سال در پانزدهم آوریل در جزایر آنتیل می پیچید. همیشه شخصیت اصلی آن مسابقه بود، گرچه مثل همیشه یک شخصیت اصلی مخفیانه. از زمان افتتاح آن در بیست و چهار سال پیش، همیشه در مسابقه شرکت کرده بود و حتی نفر آخر هم نشده بود. ولی برایش اهمیتی نداشت چون او به خاطر بردن جایزه نبود که در آن مسابقه شرکت می کرد. مسئله دیگری در کار بود. این فرمینا داثا بود که در آن پاکت های مهر و موم شده را باز میکرد و اسامی برندگان جوایز را می خواند. از همان اولین بار و بعد هم همان طور در سالهای بعد.

صفحه 300 از 536