نام کتاب: عشق در زمان وبا
سرنوشت واحدند؛ در عشق مشترکی با هم سهیمند. به دو حیوانی می مانند که به گاو آهن بسته شده‌اند. برای اولین بار، پس از انتظاری که گویی به اندازه تمام بیست و هفت سال عمر او طول کشیده بود، قلبش تیر کشید، چون فهمیده بود برای رسیدن به سعادت، باید این مرد شایسته بمیرد و جهان را ترک کند.
طوفان آنجا را ترک کرد، ولی در همان پانزده دقیقه، محله مردابی را ویران کرد و به ساختمان های نیمی از شهر خسارت زد. دکتر خوونال اوربینو، بار دیگر از سخاوتمندی عمو لئون دوازدهم ارضاء شد و منتظر نماند باران کاملا بند بیاید. رفت و چتر فلورنتینو آریثا را که در پناه آن تا کالسکه رفته بود، از روی حواس پرتی با خود برد. ولی فلورنتینو اهمیتی نداد، درست برعکس، با فکر به احساس فرمینا داثا وقتی می فهمید آن چتر متعلق به چه کسی است، خوشحال شد. هنوز از هیجان آن ملاقات پریشان بود که لئونا کاسیانی وارد دفترش شد. متوجه شد که فرصت بسیار مناسبی است تا راز دل خود را فاش کند، دیگر لزومی نمی دید آن را مدام نوک زبانش نگاه دارد. رازی که همانند یک لانه پرستو قلبش را تسخیر کرده و نمی گذاشت به دل راحت زندگی کند. باید در آن لانه را می‌گشود و آن هم درست در همان لحظه، وگرنه تا ابد آن در بسته می ماند. ابتدا پرسید که درباره دکتر خوونال اوربینو چه عقیده‌ای دارد؟ زن متفکرانه جواب داد: «مردی است که فعالیت های مختلفی دارد. شاید هم کمی زیاده روی می‌کند. به نظر من کسی است که هیچ کس واقعا نمی فهمد در سرش چه می گذرد.» و باز به فکر فرو رفت. با دندان های درشت و تیز هیکل عظیم سیاهپوستش مداد پاک کن ته مداد را می جوید و تکه تکه می‌کرد. آخر سر هم شانه‌هایش را بالا برد، مثل این که بخواهد بار مسئله ای را که برایش اصلا جالب نبود، از روی دوش بردارد.

صفحه 299 از 536