بود، امکان این بود که مسابقه شعر را بار دیگر برگزار کنند. یکی از آن پدیده های گذشته دکتر خوونال اوربینو بود که برای مدت زمانی به طول انجامیده بود. موفق شد جلوی زبان خود را بگیرد و به او نگوید که همیشه در آن مسابقه سالانه شرکت کرده بود. مسابقه ای که مورد توجه شعرای نامدار هم قرار گرفته بود و آن هم نه تنها در کشور خودشان، بلکه در تمام کشورهای کارائیب.
تا مکالمه آنها آغاز شده بود، رطوبت بخار آلود و گرم هوا، ناگهانی سرد شده بود. طوفانی از چند باد پیچیده به هم درها و پنجرهها را به هم می کوفت و ساختمان را از بن و ریشه می لرزاند. درست مثل یک قایق بادبانی که وسط دریا گرفتار طوفان شده باشد. ولی انگار دکتر خوونال اوربینو چندان هم متوجه آن نبود، فقط اشاراتی به طوفان های جنون آمیز ماه ژوئن کرد و بس. و بعد، یکمرتبه حتی بدون آن که خودش متوجه شده باشد شروع کرد به صحبت کردن درباره همسرش. او نه تنها بهترین همکار او در آن فعالیت های هنری به شمار می رفت، بلکه الهام بخش و مشوق او بود. گفت: «من هر چه هستم از تصدق سر اوست.» فلورنتینو آریثا با ظاهری خونسرد به صحبت او گوش می داد و گاه با حرکت سر گفتههایش را تصدیق می کرد. می ترسید دهان باز کند و صدایش او را لو بدهد. به هر حال فقط چند جمله دیگر کافی بود تا درک کند که دکتر خوونال اوربینو در میان آن همه فعالیت خود وقت پرستش همسرش را هم دارد؛ تقریبا به همان اندازه ای که او آن زن را می پرستید. از این واقعیت سخت گیج شد، ولی توانست آن عکس العملی را که دلش می خواست نشان دهد؛ هرچند قلبش نامردانه ضربه می زد، از آن ضربههایی که فقط خود قلب بلد است و بس. با هر ضربه به او گوشزد می کرد که او و مردی که همیشه به عنوان یک دشمن در نظر گرفته بودش، هر دو قربانی یک
تا مکالمه آنها آغاز شده بود، رطوبت بخار آلود و گرم هوا، ناگهانی سرد شده بود. طوفانی از چند باد پیچیده به هم درها و پنجرهها را به هم می کوفت و ساختمان را از بن و ریشه می لرزاند. درست مثل یک قایق بادبانی که وسط دریا گرفتار طوفان شده باشد. ولی انگار دکتر خوونال اوربینو چندان هم متوجه آن نبود، فقط اشاراتی به طوفان های جنون آمیز ماه ژوئن کرد و بس. و بعد، یکمرتبه حتی بدون آن که خودش متوجه شده باشد شروع کرد به صحبت کردن درباره همسرش. او نه تنها بهترین همکار او در آن فعالیت های هنری به شمار می رفت، بلکه الهام بخش و مشوق او بود. گفت: «من هر چه هستم از تصدق سر اوست.» فلورنتینو آریثا با ظاهری خونسرد به صحبت او گوش می داد و گاه با حرکت سر گفتههایش را تصدیق می کرد. می ترسید دهان باز کند و صدایش او را لو بدهد. به هر حال فقط چند جمله دیگر کافی بود تا درک کند که دکتر خوونال اوربینو در میان آن همه فعالیت خود وقت پرستش همسرش را هم دارد؛ تقریبا به همان اندازه ای که او آن زن را می پرستید. از این واقعیت سخت گیج شد، ولی توانست آن عکس العملی را که دلش می خواست نشان دهد؛ هرچند قلبش نامردانه ضربه می زد، از آن ضربههایی که فقط خود قلب بلد است و بس. با هر ضربه به او گوشزد می کرد که او و مردی که همیشه به عنوان یک دشمن در نظر گرفته بودش، هر دو قربانی یک