نام کتاب: عشق در زمان وبا
فلورنتینو آریثا متوجه شده بود که بجز مادر خودش، تمام کسانی که بدان راز واقف بودند، همه با جهان فرمینا داثا ارتباط داشتند. در جهان او، فقط خودش وجود داشت و بس. بارها سعی کرده بود این وزنه سنگین و غم انگیز را از روی دل بردارد و با یک نفر دیگر تقسیمش کند، ولی تا آن موقع هیچ کس را پیدا نکرده بود که لایق باشد. لئونا کاسیانی تنها نفر ممکن بود. فقط کافی بود تا فرصت مناسب پیش بیاید. و درست در همان بعداز ظهر گرم تابستانی به این فکر افتاده بود، موقعی که دکتر خوونال اوربینو از راه پله بلند و مشکل «ش. ر. ک» بالا می آمد و روی هر پله هم مکس می کرد تا در گرمای ساعت سه بعداز ظهر نفس تازه کند. نفس زنان و سراپا خیس از عرق به دفتر فلورنتینو آریثا پا گذاشته و با آخرین نفس خود گفته بود: «به نظرم دارد طوفان می شود.» فلورنتینو آریثا، اغلب دیده بود که او به سراغ عمو لئون دوازدهم می آید، ولی هرگز مثل آن موقع متوجه نشده بود که آن ظهور نامطبوع ممکن است به زندگی او ربطی داشته باشد.
دورانی بود که دکتر خوونال اوربینو هم مشکلات شغلی خود را پشت سر می گذاشت و مثل یک گدا، کلاه به دست از خانه ای به خانه دیگر می رفت تا برای برنامه های فرهنگی اش اعانه جمع کند. یکی از مشوقین او عمو لئون دوازدهم بود و آن روز، تازه برای خواب بعداز ظهرش که فقط ده دقیقه طول می کشید رفته بود و روی صندلی گردان پشت میز تحریرش نشسته بود. فلورنتینو آریثا از دکتر خوونال اوربینو تقاضا کرد در دفتر خود او که مجاور دفتر عمو لئون دوازدهم بود منتظر بماند. در واقع دفتر او مثل اتاق انتظار عمویش بود.
آن دو سابقا چند بار تصادفی همدیگر را دیده بودند، ولی هرگز این طور روبروی هم قرار نگرفته بودند. فلورنتینو آریثا یک بار دیگر با

صفحه 295 از 536