آن همه سال، بدون شک دیگر زنده نبود، آری آن زنی که اولین نامه عاشقانه زندگی او را لای کتاب دعا برایش برده بود. لورنزو داثا که معلوم نبود مرده یا زنده است، ممکن بود به فرانکا د لا لوث راهبه گفته باشد تا از اخراج دخترش از مدرسه جلوگیری کند، ولی به هر حال احتمال کمی وجود داشت که آنها آن راز را فاش و شایع کرده باشند. یازده تلگرافچی استان دوردست ئیلده براندا سانچز هم بودند که تلگرافها را به نام و نام خانوادگی کامل و نشانی های صحیح دیده بودند و آخر سر هم خود ئیلده براندا با آن گروه دخترخالهها و دختر عمهها، مثل یک مشت ندیمه.
آنچه را که فلورنتینو آریثا نمی دانست این بود که می بایستی دکتر خوونال اوربینو را هم جزو آن عده به شمار آورد. ئیلده براندا در یکی از آن ملاقات های بی شمار سال های اول آن راز را برای او فاش کرده بود. ولی آن را چنان بر حسب اتفاق و در لحظهای نامناسب به او گفته بود که از یک گوش دکتر اوربینو داخل شده و از گوش دیگر خارج شده بود. درست همان طور که دختر حدس زده بود. شاید حتی اصلا به گوشش هم فرو نرفته بود. در واقع ئیلده براندا از فلورنتینو آریثا به عنوان یک شاعر ناشناخته نام برده بود که به عقیده او می توانست در مسابقه شعر برنده جایزه شود. دکتر اوربینو به اشکال می توانست او را به خاطر بیاورد. آن وقت دخترک بدون این که لزومی داشته باشد، بدون منظوری شیطنت آمیز به او گفته بود که او، تنها معشوقی بود که فرمینا داثا قبل از ازدواج داشته. آن را با اعتماد به این که ماجرایی معصومانه و زودگذر و به همان دلایل، باعث رقت بوده است برای او تعریف کرده بود. دکتر اوربینو بدون این که به او نگاهی بیندازد در جوابش گفته بود: «نمی دانستم که آن مردکه شاعر است.» و بلافاصله او را از سر خود بیرون کرده بود، چون به هر حال شغل او ایجاب می کرد که هر کسی را زود فراموش کند.
آنچه را که فلورنتینو آریثا نمی دانست این بود که می بایستی دکتر خوونال اوربینو را هم جزو آن عده به شمار آورد. ئیلده براندا در یکی از آن ملاقات های بی شمار سال های اول آن راز را برای او فاش کرده بود. ولی آن را چنان بر حسب اتفاق و در لحظهای نامناسب به او گفته بود که از یک گوش دکتر اوربینو داخل شده و از گوش دیگر خارج شده بود. درست همان طور که دختر حدس زده بود. شاید حتی اصلا به گوشش هم فرو نرفته بود. در واقع ئیلده براندا از فلورنتینو آریثا به عنوان یک شاعر ناشناخته نام برده بود که به عقیده او می توانست در مسابقه شعر برنده جایزه شود. دکتر اوربینو به اشکال می توانست او را به خاطر بیاورد. آن وقت دخترک بدون این که لزومی داشته باشد، بدون منظوری شیطنت آمیز به او گفته بود که او، تنها معشوقی بود که فرمینا داثا قبل از ازدواج داشته. آن را با اعتماد به این که ماجرایی معصومانه و زودگذر و به همان دلایل، باعث رقت بوده است برای او تعریف کرده بود. دکتر اوربینو بدون این که به او نگاهی بیندازد در جوابش گفته بود: «نمی دانستم که آن مردکه شاعر است.» و بلافاصله او را از سر خود بیرون کرده بود، چون به هر حال شغل او ایجاب می کرد که هر کسی را زود فراموش کند.