وجود داشت و اکنون برای ابد محو شده بود. واقعیت در این بود که او پس از آن همه حیله گری به خاطر او، پس از تحمل آن همه خفت و خواری به خاطر او، در زندگی از او جلو زده بود، خیلی بیشتر از آن بیست سالی که از او بزرگ تر بود. برای او پیر شده بود، چنان عاشق او بود که به جای فریب دادن او ترجیح می داد همان طور پیوسته عاشق او بماند، گرچه مجبور شد آن را به نحو بدی به او اطلاع بدهد.
گفت: «نه، آن وقت به نظرم خواهد رسید که با پسر خود همخوابه شدهام. پسری که هرگز نداشتهام.»
فلورنتینو آریثا به این که گفته زن آخرین جواب او باشد، مشکوک بود. فکر می کرد که وقتی یک زن جواب رد میدهد منتظر می ماند تا برای گرفتن تصمیم نهایی به او اصرار کنند. ولی این بار مسئله فرق می کرد. نه، نمی توانست خطر کند و یک بار دیگر اشتباهی بگیرد. بدون آن که اعتراضی بکند از آنجا رفت، حتی قیافه ای راضی گرفته بود، کاری که چندان آسان نبود. از آن شب به بعد، هر سایه ای که ممکن بود بین آنها کدورتی به وجود آورد، محو شد و فلورنتینو عاقبت درک کرد که یک مرد به خوبی میتواند فقط دوست یک زن باشد، بدون این که با او همخواب شود.
لئونا کاسیانی تنها موجودی بود که فلورنتینو آریثا وسوسه شده بود تا راز عشق فرمینا داثا را به او بگوید. همان چند نفری که بدان راز واقف بودند، به دلایلی که دست خودشان نبود داشتند آن را فراموش می کردند. سه نفر از آنها آن راز را با خود به گور برده بودند: مادر خودش که خیلی وقت قبل از مرگ، آن را از حافظه اش پاک کرده بود؛ گالا پلاسیدیا که در پیری آبرومندانه ای مرده بود، در خدمت کسی که او را مثل دختر خودش می دانست؛ و آن اسکولاستیکا داثای فراموش نشدنی، که بعد از گذشتن
گفت: «نه، آن وقت به نظرم خواهد رسید که با پسر خود همخوابه شدهام. پسری که هرگز نداشتهام.»
فلورنتینو آریثا به این که گفته زن آخرین جواب او باشد، مشکوک بود. فکر می کرد که وقتی یک زن جواب رد میدهد منتظر می ماند تا برای گرفتن تصمیم نهایی به او اصرار کنند. ولی این بار مسئله فرق می کرد. نه، نمی توانست خطر کند و یک بار دیگر اشتباهی بگیرد. بدون آن که اعتراضی بکند از آنجا رفت، حتی قیافه ای راضی گرفته بود، کاری که چندان آسان نبود. از آن شب به بعد، هر سایه ای که ممکن بود بین آنها کدورتی به وجود آورد، محو شد و فلورنتینو عاقبت درک کرد که یک مرد به خوبی میتواند فقط دوست یک زن باشد، بدون این که با او همخواب شود.
لئونا کاسیانی تنها موجودی بود که فلورنتینو آریثا وسوسه شده بود تا راز عشق فرمینا داثا را به او بگوید. همان چند نفری که بدان راز واقف بودند، به دلایلی که دست خودشان نبود داشتند آن را فراموش می کردند. سه نفر از آنها آن راز را با خود به گور برده بودند: مادر خودش که خیلی وقت قبل از مرگ، آن را از حافظه اش پاک کرده بود؛ گالا پلاسیدیا که در پیری آبرومندانه ای مرده بود، در خدمت کسی که او را مثل دختر خودش می دانست؛ و آن اسکولاستیکا داثای فراموش نشدنی، که بعد از گذشتن