زنانه اش بیشتر و بدن آتشین آفریقایی اش سفت تر شده بود. فلورنتینو آریثا در طی آن ده سال موفق نشده بود تصاحبش کند و تقاص اشتباه بزرگ خود را پس بدهد. زن هم در هر کاری به او کمک کرده بود بجز این یک کار.
یک شب که فلورنتینو آریثا تا دیروقت در اداره مانده و کار کرده بود (اغلب پس از مرگ مادرش همان کار را می کرد) داشت از آنجا خارج می شد که دید چراغ دفتر لئونا کاسیانی روشن است. بدون آن که در بزند داخل شد و او را دید که نشسته است، تک و تنها، متفکر و جدی با عینکی جدید که به او حالت خانم معلمی بخشیده بود. فلورنتینو با واهمه ای لذت بخش ملتفت شد که بجز آنها کسی در ساختمان نیست. اسکلهها متروک بودند، شهر هم خفته بود، شب ابدی روی دریای تاریک گسترده شده بود و صدای غم انگیز سوت یک کشتی از دور به گوش می رسید. یک ساعت طول میکشید تا کشتی به بندر برسد. فلورنتینو آریثا مثل وقتی که در کوچه به چتر خود تکیه داده و راه او را سد کرده بود، این بار هم با دو دست چترش را چسبید، ولی این بار به خاطر این که لرزیدن زانوانش را پنهان کند.
«ماده شیر نازنین من، بگو ببینم من و تو چه وقت این بازی را خاتمه خواهیم داد؟»
زن، بدون آن که متعجب شده باشد، عینک از چشم برداشت و با خونسردی هر چه تمام تر با خنده ای نورانی به سراپای او نور افکند. هرگز تا آن موقع با او خودمانی حرف نزده بود.
گفت: «فلورنتینو آریثا خوب گوش کن، ده سال است که اینجا منتظر مانده ام تا تو از من چنین تقاضایی بکنی.»
ولی خیلی دیر شده بود. فرصت مناسب همراه آن تراموا با قاطر دور شده بود، فرصتی که مدام همراه او روی آن صندلی که اکنون نشسته بود
یک شب که فلورنتینو آریثا تا دیروقت در اداره مانده و کار کرده بود (اغلب پس از مرگ مادرش همان کار را می کرد) داشت از آنجا خارج می شد که دید چراغ دفتر لئونا کاسیانی روشن است. بدون آن که در بزند داخل شد و او را دید که نشسته است، تک و تنها، متفکر و جدی با عینکی جدید که به او حالت خانم معلمی بخشیده بود. فلورنتینو با واهمه ای لذت بخش ملتفت شد که بجز آنها کسی در ساختمان نیست. اسکلهها متروک بودند، شهر هم خفته بود، شب ابدی روی دریای تاریک گسترده شده بود و صدای غم انگیز سوت یک کشتی از دور به گوش می رسید. یک ساعت طول میکشید تا کشتی به بندر برسد. فلورنتینو آریثا مثل وقتی که در کوچه به چتر خود تکیه داده و راه او را سد کرده بود، این بار هم با دو دست چترش را چسبید، ولی این بار به خاطر این که لرزیدن زانوانش را پنهان کند.
«ماده شیر نازنین من، بگو ببینم من و تو چه وقت این بازی را خاتمه خواهیم داد؟»
زن، بدون آن که متعجب شده باشد، عینک از چشم برداشت و با خونسردی هر چه تمام تر با خنده ای نورانی به سراپای او نور افکند. هرگز تا آن موقع با او خودمانی حرف نزده بود.
گفت: «فلورنتینو آریثا خوب گوش کن، ده سال است که اینجا منتظر مانده ام تا تو از من چنین تقاضایی بکنی.»
ولی خیلی دیر شده بود. فرصت مناسب همراه آن تراموا با قاطر دور شده بود، فرصتی که مدام همراه او روی آن صندلی که اکنون نشسته بود