واقعیت در این بود که آن را وظیفه خود می دانست، مدیون او بود و باید به نحوی سپاسگزاری می کرد. با چنان اراده ای راسخ پیش می رفت که فلورنتینو آریثا حس کرد در نقشه های او سردرگم می شود و در لحظه ای با اقبال بد، سعی کرد راه را بر او ببندد، چون تصور کرده بود که زن درباره او چنین خیالی دارد. ولی لئونا کاسیانی او را سر جایش نشاند. گفت: «یک وقت اشتباه نکنید. هر وقت شما مایل باشید، من از تمام این چیزها صرف نظر خواهم کرد. ولی بهتر است در این مورد خوب تعمق کنید.»
فلورنتینو آریثا که در واقع خوب در آن مورد تعمق نکرده بود، به فکر فرو رفت و در مقابل او خلع سلاح شد. آنچه واقعیت داشت این بود که در میان نبرد حقیرانه در شرکتی که مدام در حال بحران بود، در میان شکارهای بی ثمری که آرام و قرارش را سلب کرده بودند و در میان امیدی نسبت به فرمینا داثا که روز به روز کمرنگ تر میشد، فلورنتینو آریثای بی عاطفه آرامش خود را از دست داده بود. آری، در برابر نمایش جذابانه آن زن سیاهپوست رام نشدنی که در آن نبرد تب آلود وجودش با گه و عشق ملوث شده بود. اغلب تاسف می خورد که زن آن چیزی نبود که در بعدازظهر آشنایی، تصور کرده بود. آن وقت می توانست تمام اصول اخلاقی را زیر پا بگذارد حتی اگر قرار بشود با پرداخت طلای ناب، با او عشقبازی کند. چون لئونا کاسیانی همان طور به شکل آن بعداز ظهری که او را در تراموا دیده بود، باقی مانده بود. همان پیراهن حیوانی هراسیده، همان دستار جنون آمیز، همان گوشواره های آویزان، همان دستبندهای از جنس استخوان و چند ردیف گردنبند و انگشترهای نگین تقلبی که به تمام انگشتان دو دست فرو کرده بود. درست و حسابی مثل یک *ماده شیر* رهاشده در خیابان. گذشت زمان، ظاهرش را چندان تغییر نداده بود و همان تغییر کم هم به سود او تمام شده بود. با بالا رفتن سن، جذبه
فلورنتینو آریثا که در واقع خوب در آن مورد تعمق نکرده بود، به فکر فرو رفت و در مقابل او خلع سلاح شد. آنچه واقعیت داشت این بود که در میان نبرد حقیرانه در شرکتی که مدام در حال بحران بود، در میان شکارهای بی ثمری که آرام و قرارش را سلب کرده بودند و در میان امیدی نسبت به فرمینا داثا که روز به روز کمرنگ تر میشد، فلورنتینو آریثای بی عاطفه آرامش خود را از دست داده بود. آری، در برابر نمایش جذابانه آن زن سیاهپوست رام نشدنی که در آن نبرد تب آلود وجودش با گه و عشق ملوث شده بود. اغلب تاسف می خورد که زن آن چیزی نبود که در بعدازظهر آشنایی، تصور کرده بود. آن وقت می توانست تمام اصول اخلاقی را زیر پا بگذارد حتی اگر قرار بشود با پرداخت طلای ناب، با او عشقبازی کند. چون لئونا کاسیانی همان طور به شکل آن بعداز ظهری که او را در تراموا دیده بود، باقی مانده بود. همان پیراهن حیوانی هراسیده، همان دستار جنون آمیز، همان گوشواره های آویزان، همان دستبندهای از جنس استخوان و چند ردیف گردنبند و انگشترهای نگین تقلبی که به تمام انگشتان دو دست فرو کرده بود. درست و حسابی مثل یک *ماده شیر* رهاشده در خیابان. گذشت زمان، ظاهرش را چندان تغییر نداده بود و همان تغییر کم هم به سود او تمام شده بود. با بالا رفتن سن، جذبه
لئونا به معنی ماده تیر است. - م.