نام کتاب: عشق در زمان وبا
می گذاشتند: یا بیا یا بمیر. فلورنتینو آریثا برای آزمایش نهایی، مسیر خود را تغییر داد. به کوچه ای متروک پا گذاشت. زن نزدیک تر شد. فلورنتینو ایستاد، سر خود را به عقب برگرداند، با دو دست به چتر خود تکیه داد و راه را سد کرد. زن هم درست مقابل او ایستاد.
مرد گفت: «خوشگله، سخت در اشتباهی. عشق بی عشق. من این کاره نیستم.»
زن گفت: «مزخرف نگو، روی پیشانی ات نوشته شده است.»
فلورنتینو آریثا به یاد جمله ای افتاد که در طفولیت از پدرخوانده اش که پزشک بود در باره یبوست مزمن اش شنیده بود: «مردم دنیا به دو قسمت تقسیم شده اند: آنهایی که خوب میرینند و آنهایی که بد میرینند.» آن پزشک روی این مسئله مطالعاتی کرده بود که از ستاره شناسی هم دقیق تر بود. ولی فلورنتینو آریثا با درس‌هایی که در سالهای سال گرفته بود جمله اش را کمی عوض کرده بود: «مردم دنیا به دو قسمت تقسیم شده‌اند آنهایی که عشقبازی می کنند و آنهایی که عشقبازی نمی کنند.» به مردم قسمت دوم سخت بدگمان بود. کسانی بودند که اگر اتفاقا کمی پا فراتر می گذاشتند، برایشان چنان امری غیرعادی بود که به خود بالیدن می گرفتند، انگار همان لحظه خود آنها عشق را آفریده بودند. برعکس کسانی که اغلب عشقبازی می کردند، فقط بدان منظور به زندگی ادامه می دادند و آن قدر از آن بابت سعادتمند بودند که لب‌هایشان مثل تابوت‎هایی مهر و موم شده بود، چون می دانستند که زندگی آنها به رازداری و محتاط بودن بستگی دارد. هرگز در مورد مهارت خود صحبتی نمی کردند، با هیچ کس درددل نمی کردند. چنان خود را به کوچه علی چپ می زدند که وقتی در باره آنها صحبت می شد می‌گفتند که از سردی افتاده‌اند، احساس شهوانی ندارند و به خصوص این که منحرفهایی

صفحه 285 از 536