نام کتاب: عشق در زمان وبا
انگار سرنوشت قصد داشته باشد آن ماجرای تلخ را جبران کند، بار دیگر سوار تراموای قاطری شده بود که با لئونا کاسیانی آشنا شد؛ کسی که زن واقعی زندگی اش شد، گرچه نه او و نه زن هرگز این را درک نکردند، هرگز با هم عشقبازی نکردند. همان طور که داشت با تراموای ساعت پنج به خانه برمی گشت قبل از آنکه او را ببیند، او را حس کرده بود. نگاهی بود جسمانی که به او برخورد کرد. مثل یک تلنگر. نگاه خود را بالا برد و او را دید. درست در نقطه مقابل خود، واضح و برجسته در میان سایر سرنشینان تراموا. زن، نگاه خود را کنار نبرد، بلکه با سماجت هر چه تمام تر به او خیره ماند، طوری که او نمی توانست به چیز دیگری فکر کند بجز آنچه به آن فکر می کرد. زنی بود جوان، سیاهپوست و خوشگل و بدون شک، فاحشه. او را از سر به در کرد چون برایش چیزی بدتر از خریدن عشق نبود. هرگز برای عشق پول پرداخت نمی کرد.
فلورنتینو آریثا در میدان کالسکه ها پیاده شد که آخر خط بود. به سرعت از میان هزار راه مغازه‌ها عبور کرد، چون مادرش ساعت شش منتظرش بود. وقتی در آن طرف، از میان جمعیت بیرون آمد، صدای تق تق پاشنه کفش آن فاحشه را روی کف خیابان به گوش شنید. سر خود را برگرداند تا بهتر اطمینان حاصل کند. خودش بود. مثل کنیزهای کلیشه های سنگی لباس پوشیده بود. با دامنی چین دار که وقتی از گودال های آب خیابان رد می شد، آن را مثل یک رقاصه بالا می گرفت. یقه اش باز و شانه‌هایش برهنه بود، چندین و چند گردنبند رنگارنگ به گردن و یک دستار سفید به سر داشت. در مسافرخانه با این طور زنها آشنا شده بود. اغلب سر ساعت شش بعدازظهر، تازه صبحانه می خوردند و بعد دیگر حربه ای در دست نداشتند بجز عشقبازی که آن را درست مثل چاقو به گلوی اولین کسی که در خیابان می‌دیدند،

صفحه 284 از 536