نام کتاب: عشق در زمان وبا
دختر انداختند. از ساعت سه بعداز ظهر که از آنجا فرار کرده بود نه تنها آنها، بلکه تمام قوای پلیس در تعقیبش بودند. خواسته بود به هر قیمتی شده در جشن کارناوال شرکت کند و برای این کار داس باغبانی را از باغبان دزدیده و با آن سر یک قراول را جدا کرده و دو نگهبان دیگر را زخمی کرده بود. به فکر هیچ کس نرسیده بود او را در جشن جستجو کنند. خیال می کردند در یکی از خانه‌هایی مخفی شده است که تفتیشش کرده بودند. حتی درون چاه های آب را هم نگاه کرده بودند.
همراه بردن او کار ساده ای نبود. با قیچی باغبانی که در سینه اش پنهان کرده بود از خود دفاع می کرد. شش مرد لازم شد تا بتوانند روپوش کتف بند خاص دیوانگان را به تن او کنند. جمعیت در میدان گمرک از سر و کول هم بالا می رفت، سوت می کشید، کف می زد، ابراز احساسات می‌کرد. خیال کرده بودند که آن زد و خورد خونین یکی دیگر از نمایش های مضحک جشن کارناوال است. فلورنتینو آریثا سخت دگرگون شده بود. از روز چهارشنبه خاکستر با جعبه شکلات انگلیسی در دست از جلوی خیابان دارالمجانین چوپان مقدس رد می شد، توقف می کرد، به تعارف‌ها و فحش های دیوانگان از پشت نرده های آهنین پنجره‌ها گوش می داد و جعبه شکلات را در دست تکان می داد به امید این که شاید او هم در پشت پنجره ای ظاهر شود، ولی دیگر هرگز او را ندید. ماه‌ها بعد، وقتی در بازگشت از آنجا از تراموا پیاده شد، دختر بچه ای که همراه پدر خود بود به جعبه شکلاتی که او در دست داشت نگاه کرد و شکلات خواست. پدر، دخترک را دعوا کرد و از فلورنتینو آریثا معذرت خواست. ولی او تمام جعبه شکلات را به دختر بچه داد چون فکر می کرد که شاید با این کار از غم خود رهایی پیدا کند. برای آرام کردن پدر هم، دستی به شانه او زد. گفت: «برای عشقی در نظر گرفته شده بود که دیگر وجود ندارد.»

صفحه 283 از 536