نام کتاب: عشق در زمان وبا
بود. سه روزی بود جنون آمیز. فلورنتینو آریثا که فکر نمی کرد بتواند چیز بیشتری به او عرضه کند، به یک بستنی میهمانش کرد. دختر بدون هیچ تعجبی نگاهش کرد و گفت: «با کمال میل دعوت شما را می پذیرم ولی به شما اخطار می کنم که من دیوانه‌ام.» از آن جمله خنده اش گرفت و او را به بالکن بستنی فروشی بود تا از آن بالا رژه رفتن ارابه های کارناوال را تماشا کنند. بعد هم یک شنل کلاه سرخود کرایه کرد و پوشید و هر دو به رقص های میدان گمرک پیوستند و چنان تفریح کردند که گویی عاشق و معشوقی هستند که به تازگی با هم آشنا شده‌اند. در آن جار و جنجال شبانه، بی اعتنایی اولیه اش به شدت وارونه شد. مثل یک رقاصه حرفه ای می رقصید و جسورانه عیاشی می کرد. بی نهایت زیبا بود.
در میان غوغای جشن، قهقهه زد و گفت: «نمی دانی که خودت را به چه مخمصه ای انداخته ای، چون من دیوانه زنجیری هستم و از دارالمجانین فرار کرده ام.»
برای فلورنتینو آریثا، آن شب به مثابه بازگشتی بود به سرسام های معصومانه نوجوانی، به زمانی که هنوز عشق قلبش را جریحه دار نکرده بود. ولی نه از روی عقل، بلکه از روی تجربه می دانست که آن همه خوشی آسان، نمی تواند زیاد طول بکشد. در نتیجه قبل از آن که جشن با مراسم دادن جوایز به بهترین صورتک به پایان برسد، به دخترک پیشنهاد کرد با هم بروند و از برج فانوس دریایی طلوع خورشید را تماشا کنند. او هم با روی خوش پذیرفت، به شرط این که بعد از مراسم توزیع جوایز بروند.
فلورنتینو یقین داشت که همان تاخیر باعث جان سالم به در بردنش شده بود. خطر از بیخ گوشش رد شده بود. دخترک اشاره کرده بود که موقعش رسیده تا به برج فانوس بروند، ولی درست در همان لحظه دو نگهبان و یک پرستار زن از دارالمجانین چوپان مقدس خود را به روی

صفحه 282 از 536