می خواند، و اکثر اوقات وقتی وانمود می کرد که کتاب می خواند، موفق می شد تماسی برقرار کند و وعده ملاقاتی بگذارد. بعدها، وقتی عمولئون دوازدهم کالسکهای دواسبه در اختیارش گذاشت که با دو قاطر خاکستری رنگ کشیده می شد و روی زین آن پارچهای زردوزی انداخته بودند و به کالسکه رئیس جمهور رافائل نونیز شبیه بود، چقدر حسرت آن تراموا را کشید؛ تراموایی بی ثمر در راه عشق. حق داشت، هیچ چیز بدتر از کالسکه ای که دم در منتظر ایستاده است، دشمن عشقهای پنهانی نبود. طوری شد که کالسکه را دم در خانه می گذاشت و پای پیاده به شکار می رفت تا جای چرخهای کالسکه روی زمین اثری از خود باقی نگذارد. دلش برای تراموا تنگ شده بود، برای آن قاطرهای لاغر مردنی که سراپا زخمی بودند. تراموایی که یک نگاه زیرچشمی در آن نشان میداد که عشق در کجا پنهان است. با این حال در میان آن همه خاطرات رقت انگیز، یکی را نمی توانست از فکر خود بیرون کند؛ خاطره شب پره ای که هرگز اسمش را نفهمد و فقط موفق شد نیمی از یک شب مشوشانه را با او بگذراند. ولی همان برایش کافی بود که تا آخر عمر خوشی های معصومانه جشن کارناوال برایش زهر بشود.
در تراموا نظرش را جلب کرده بود. شهامت حضورش را در جار و جنجال جشن، ستوده بود. حدود بیست سال داشت و به نظر می رسید از جشن لذت نمی برد. لباس زنهای دیوانه را پوشیده بود. گیسوان روشن صاف و بلندش را روی شانه ریخته بود، پیراهنی کتان و کاملا معمولی، بدون هیچ گونه زینت آلاتی، به تن داشت. گوشش بدهکار صدای بلند موسیقی های خیابان نبود، به مشت مشت برنج که به هوا پاشیده میشد، بی توجه بود. به صورت سرنشینان تراموا چسب می پاشیدند. قاطرهای تراموا با نشاسته سراپا سفید شده بودند و روی سرشان کلاه هایی پر از گل
در تراموا نظرش را جلب کرده بود. شهامت حضورش را در جار و جنجال جشن، ستوده بود. حدود بیست سال داشت و به نظر می رسید از جشن لذت نمی برد. لباس زنهای دیوانه را پوشیده بود. گیسوان روشن صاف و بلندش را روی شانه ریخته بود، پیراهنی کتان و کاملا معمولی، بدون هیچ گونه زینت آلاتی، به تن داشت. گوشش بدهکار صدای بلند موسیقی های خیابان نبود، به مشت مشت برنج که به هوا پاشیده میشد، بی توجه بود. به صورت سرنشینان تراموا چسب می پاشیدند. قاطرهای تراموا با نشاسته سراپا سفید شده بودند و روی سرشان کلاه هایی پر از گل