پرید، لخت و برهنه مثل همیشه با آن فکل روی سر، و به آشپزخانه رفت تا چیزی بیاشامد. ولی هنوز یک قدم از اتاق خواب دور نشده بود که از وحشت فریاد کشید.
باورنکردنی بود. تنها اشیای باقی مانده، چراغ های آویخته از سقف بودند. مبل های امضاء شده و مارک دار، قالی های هندی، مجسمهها و سوزن دوزیها، زینت آلات بیشماری از سنگها و فلزات قیمتی و تمام چیزهایی که باعث شده بود خانه او یکی از قشنگترین خانه های شهر شود، حتی طوطی بسیار زیبا ناپدید شده بود. همه چیز را از ایوان مشرف به دریا، بدون آن که عشق را مختل کنند، ربوده بودند. فقط سالن های خالی با چهار پنجره باز بر جای مانده بود و نوشته ای با حروف درشت روی دیوار انتهای سالن: «این نتیجه بغل خوابی با این و آن است.»
ناخدا روسندو د لا روسا هرگز نفهمید که چرا آئوسنسیا سانتاندر سرقت را به مقامات پلیس اطلاع نداد. حتی با قاچاقچیان لوازم سرقت شده نیز تماسی نگرفت و به هیچ کس هم اجازه نداد در حضور او از آن واقعه صحبتی بکند.
فلورنتینو آریثا همچنان به دیدار او می رفت، در آن خانه دزد زده که از اثاثیه اش فقط سه چارپایه چرمی باقی مانده بود که دزدها در آشپزخانه فراموششان کرده بودند و طبعا اثاثیه اتاق خواب که آنها در آن بودند. ولی به هر حال کم تر از سابق به آنجا می رفت. آن طور که زن تصور می کرد و به او هم گفت، به خاطر متروک بودن خانه نبود، بلکه به خاطر پیدایش تراموایی بود که با قاطر کشیده می شد. این پدیده جدید اوایل قرن جدید به لانه شب پره های آزادشده تبدیل شده بود و برای او بسیار جالب و مفید بود. روزی چهار مرتبه سوار تراموا می شد. دو بار برای رفتن به اداره و دو بار برای مراجعت به خانه. گاه همان طور که داشت واقعا کتاب
باورنکردنی بود. تنها اشیای باقی مانده، چراغ های آویخته از سقف بودند. مبل های امضاء شده و مارک دار، قالی های هندی، مجسمهها و سوزن دوزیها، زینت آلات بیشماری از سنگها و فلزات قیمتی و تمام چیزهایی که باعث شده بود خانه او یکی از قشنگترین خانه های شهر شود، حتی طوطی بسیار زیبا ناپدید شده بود. همه چیز را از ایوان مشرف به دریا، بدون آن که عشق را مختل کنند، ربوده بودند. فقط سالن های خالی با چهار پنجره باز بر جای مانده بود و نوشته ای با حروف درشت روی دیوار انتهای سالن: «این نتیجه بغل خوابی با این و آن است.»
ناخدا روسندو د لا روسا هرگز نفهمید که چرا آئوسنسیا سانتاندر سرقت را به مقامات پلیس اطلاع نداد. حتی با قاچاقچیان لوازم سرقت شده نیز تماسی نگرفت و به هیچ کس هم اجازه نداد در حضور او از آن واقعه صحبتی بکند.
فلورنتینو آریثا همچنان به دیدار او می رفت، در آن خانه دزد زده که از اثاثیه اش فقط سه چارپایه چرمی باقی مانده بود که دزدها در آشپزخانه فراموششان کرده بودند و طبعا اثاثیه اتاق خواب که آنها در آن بودند. ولی به هر حال کم تر از سابق به آنجا می رفت. آن طور که زن تصور می کرد و به او هم گفت، به خاطر متروک بودن خانه نبود، بلکه به خاطر پیدایش تراموایی بود که با قاطر کشیده می شد. این پدیده جدید اوایل قرن جدید به لانه شب پره های آزادشده تبدیل شده بود و برای او بسیار جالب و مفید بود. روزی چهار مرتبه سوار تراموا می شد. دو بار برای رفتن به اداره و دو بار برای مراجعت به خانه. گاه همان طور که داشت واقعا کتاب