نام کتاب: عشق در زمان وبا
می شد به خود قول می داد که دیگر به آنجا برنگردد. ولی نیمه های شب ناگهانی بی دلیل از خواب می‎‌پرید و حس می کرد که چقدر تنهاست. آن وقت خاطره عشق خودخواهانه آئوسنسیا سانتاندر، به صورت واقعی بر او نمودار می شد. تله ای از سعادت که هم دوستش داشت و هم از آن متنفر بود، ولی به هر حال فرار برایش غیر ممکن بود.
دو سالی می شد که با هم بودند. یک روز یکشنبه به محض ورود، اولین کاری که زن انجام داد برداشتن عینک او بود. و این چنین بود که فلورنتینو آریثا متوجه شد که زن دارد عاشقش می شود. گرچه از همان دفعه اولی که پا به آن خانه گذاشته بود از او بسیار خوشش آمده بود و خانه اش را مثل خانه خودش به حساب می آورد، ولی هیچ وقت بیش از دو ساعت پیش او نمانده بود، هرگز شبی را در آنجا به صبح نرسانده بود و فقط یک بار آن هم با دعوت رسمی زن، با او غذا خورده بود. در واقع فقط به یک منظور خاص پیش او می رفت و همیشه هم فقط یک شاخه گل سرخ برایش هدیه می‌برد. و بعد تا زمان پیش بینی نشده بعدی، ناپدید می شد. ولی روز یکشنبه ای که زن عینکش را برداشت، آنجا ماند و به خواب رفت. همه بعداز ظهر را سراپا برهنه در بستر ناخدا گذراندند و بعد از بیدار شدن از خواب بعدازظهر، صدای جیغ طوطی را شنیدند، جیغی که با زیبایی اش مغایرت زیادی داشت. بعد در گرمای ساعت چهار بعدازظهر همه جا در سکوتی مطلق فرو رفت. از پنجره اتاق خواب دورنمای شهر قدیمی دیده می شد که داشت آفتاب را پشت سر می گذاشت. زن دست ماجراجوی خود را پیش برد، ولی فلورنتینو آریثا دست او را عقب زد و گفت: «نه، موقعش نیست. حس عجیبی دارم، انگار دارند نگاهمان می کنند.» زن غش غش خندید و گفت: «این بهانه را هیچ خوش باوری باور نخواهد کرد.»
ساعت پنج، هنوز خورشید غروب نکرده بود که زن از تخت پایین

صفحه 279 از 536