نام کتاب: عشق در زمان وبا
غیرمترقبه سر برسد، چون مثل تمام دریانوردان ماهر ورود خود را به بندر با سوت کشتی اعلام می کرد. حتی اگر موقع سحر بود. ابتدا با سه سوت بلند برای همسرش و نه فرزند، و بعد با دو سوت متقاطع و غم انگیز برای رفیقه اش.
آئوسنسیا سانتاندر حدود پنجاه سال داشت و قیافه اش هم این را نشان می داد. نسبت به عشق غریزه‌ای شخصی داشت که هیچ نظریه ای، چه احساسی و چه علمی، موفق نمی شد آن را تغییر بدهد. فلورنتینو آریثا از مسیر خطوط کشتی‌ها می دانست که چه وقت می تواند به سراغ او برود. با این حال همیشه بدون اطلاع قبلی، در هر ساعت روز یا شب که دلش می خواست به آنجا می رفت و هر بار هم می دید که او در انتظارش نشسته است. تمام آن هفت سال در را با همان وضعی باز می کرد که مادر او تا هفت سالگی به روی او میگشود: سراپا لخت و عور با یک فکل ارگاندی روی سر. قبل از هر چیز او را لخت می کرد چون معتقد بود که مرد لباس پوشیده در خانه، نحس است و نکبت می آورد. این هم از مسائلی بود که مدام با ناخدا روسندو د لا روسا در باره اش جر و بحث می کردند، چون ناخدا معتقد بود که سیگار کشیدن برهنه نحس است. گاه هم ترجیح می داد عشق را به تعویق بیندازد و سیگار برگ کوبایی خود را با دل راحت تا ته بکشد. فلورنتینو آریثا برعکس از آن مراسم جادویی برهنه شدن بسیار لذت می برد. زن مهلت سلام و احوالپرسی هم نمی داد. به زن میگفت: «با من طوری رفتار می کنی که با بقیه رفتار می کنی. یک نفر بیشتر.» و زن می خندید، خنده ای که خاص زنان بی قید است و می گفت:
«درست برعکس، یک نفر کمتر.»
به هر حال حس می کرد که زن است که با طمع عامیانه هر چه تمام تر از او سوء استفاده می کند. به غرورش بر می خورد و وقتی از خانه او خارج

صفحه 278 از 536