نام کتاب: عشق در زمان وبا
به دریا و در انتها منظره کامل شهر قدیمی. از آن همه اشیای زیبا لذت می برد که اتاق پذیرایی را مملو کرده بود؛ اشیایی گوناگون و در عین حال مناسب. انواع و اقسام صنایع دستی که ناخدا روسندو دِ لا روسا از هر سفر برایش سوقات آورده بود. تا جایی که دیگر حتی برای یک شیء جا نبود. روی ایوان مشرف به دریا هم یک طوطی بزرگ و رنگارنگ مال مالزی بر حلقه بزرگ خود لم داده بود، با پرهای بسیار سفید و آرامشی فکور که آدم را به فکر می انداخت. یکی از زیباترین حیواناتی بود که فلورنتینو آریثا در عمرش دیده بود.
ناخدا روسندو د لا روسا که از شوق میهمان خود سر شوق آمده بود، جزئیات داستان هر چیز را برایش تعریف کرد. در حین تعریف هم، پشت سر هم، جرعه جرعه عرق خورد. انگار بدنش از بتون ساخته شده بود. عظیم الجثه بود و تمام بدنش، بجز فرق سرش از پشم آکنده بود. سبیلش عین قلم موهای بزرگ رنگرزی دیوارها بود و صدایی داشت همانند چرخ زنجیر لنگر؛ صدایی که فقط می توانست مال او باشد و بس. مردی بود بسیار مؤدب و مهربان. با این حال بدنی مثل او نیز طاقت آن همه مشروبخواری را نمی آورد. هنوز سر میز غذا نرفته بودند که نیمی از آن غرابه را بالا رفته بود. سرش با صدایی تدریجی روی سینی لیوانها و بطریها ویران شد. آئوسنسیا سانتاندر مجبور شد از فلورنتینو آریثا کمک بگیرد و آن جسم نهنگ‌وار را که انگار در تور گیر کرده بود به بستر بکشاند و لباس‌هایش را در آورد. بعد با الهامی که آن را به حساب ستارگان نیکبخت خود گذاشتند، هر دو در اتاق مجاور لخت شدند، بدون هیچ صحبت با اشاره ای به یکدیگر، حتی بدون این که خودشان حالیشان شده باشد و بعد برای مدت هفت سال تا ناخدا به سفر می رفت و فرصتی به دست می آوردند باز هم با هم بودند. این خطر وجود نداشت که او

صفحه 277 از 536