نرسید و آن هم به خاطر این که با زنی به اسم *آئوسنسیا سانتاندر* آشنا شده بود؛ زنی که با شعور یک ماچه سگ پیر بار دیگر او را زایید و تمام عقاید پوچش را از هم گسست و تنها چیز لازم برای عشق را یادش داد: تو نمی توانی به زندگی چیزی بیاموزی.
آئوسنسیا سانتاندر ازدواجی مصلحتی کرده بود که بیست سال طول کشیده بود. ثمره آن سه فرزند بود که به نوبه خود ازدواج کرده و صاحب فرزند شده بودند. همیشه فخرفروشی می کرد که مادربزرگی است که بهترین بستر شهر را در اختیار دارد. هرگز معلوم نشد که او شوهرش را ول کرده یا شوهر او را ترک کرده بود. شاید هم وقتی شوهر رفته بود با رفیقه خودش تا ابد زندگی کند، هر دو همزمان یکدیگر را ترک کرده بودند. وقتی احساس آزادی کرده بود، روز روشن از در اصلی خانه *روسندو دِلا روسا*، ناخدای خطوط کشتیرانی روی رودخانه، را به خانه راه داده بود. همان کسی را که چندین بار در شب از در پشتی خانه پذیرفته بود. همین مرد بود که بدون هیچ گونه شک و تردید فلورنتینو آریثا را به آنجا برد.
وقت ناهار بود. یک غرابه عرق خانگی هم همراه آورده بود، به علاوه مرغوب ترین جنسی از مواد لازمه برای پختن آبگوشت مرغ. آبگوشتی که می بایستی حتما با مرغ های خانگی که استخوان نرمی داشتند درست شود، به اضافه خوکچه شیری و حبوبات و سبزیجات دهکده های کنار رودخانه، ولی فلورنتینو آریثا از همان لحظه اول، نه به آن غذای عالی توجه خاصی نشان داد و نه به آن خانم صاحبخانه که از نعمت سرشار بود، بلکه سخت تحت تأثیر زیبایی خانه قرار گرفت. از خود خانه خوشش آمده بود. خانه ای آفتابگیر و خنک با چهار پنجره بزرگ مشرف
آئوسنسیا سانتاندر ازدواجی مصلحتی کرده بود که بیست سال طول کشیده بود. ثمره آن سه فرزند بود که به نوبه خود ازدواج کرده و صاحب فرزند شده بودند. همیشه فخرفروشی می کرد که مادربزرگی است که بهترین بستر شهر را در اختیار دارد. هرگز معلوم نشد که او شوهرش را ول کرده یا شوهر او را ترک کرده بود. شاید هم وقتی شوهر رفته بود با رفیقه خودش تا ابد زندگی کند، هر دو همزمان یکدیگر را ترک کرده بودند. وقتی احساس آزادی کرده بود، روز روشن از در اصلی خانه *روسندو دِلا روسا*، ناخدای خطوط کشتیرانی روی رودخانه، را به خانه راه داده بود. همان کسی را که چندین بار در شب از در پشتی خانه پذیرفته بود. همین مرد بود که بدون هیچ گونه شک و تردید فلورنتینو آریثا را به آنجا برد.
وقت ناهار بود. یک غرابه عرق خانگی هم همراه آورده بود، به علاوه مرغوب ترین جنسی از مواد لازمه برای پختن آبگوشت مرغ. آبگوشتی که می بایستی حتما با مرغ های خانگی که استخوان نرمی داشتند درست شود، به اضافه خوکچه شیری و حبوبات و سبزیجات دهکده های کنار رودخانه، ولی فلورنتینو آریثا از همان لحظه اول، نه به آن غذای عالی توجه خاصی نشان داد و نه به آن خانم صاحبخانه که از نعمت سرشار بود، بلکه سخت تحت تأثیر زیبایی خانه قرار گرفت. از خود خانه خوشش آمده بود. خانه ای آفتابگیر و خنک با چهار پنجره بزرگ مشرف
Ausencia Santander<br />Rosendo De La Rosa