نام کتاب: عشق در زمان وبا
می آورد. جایی بود که در آن احساس سعادت می کردی؛ به خصوص در شب. مطمئن بود که با چرخش نور، اشعه ای از عشق گذشته اش، به روی قایقرانها تابیده می شود. از هر جایی بیشتر به آنجا می رفت و مردک خوش برخورد نگهبان برج از دیدنش خوشحال می شد و چنان قیافه ابلهانه ای می گرفت که شب پره های وحشت‌زده خیالشان راحت می شد. در پایین برج هم خانه ای وجود داشت که امواج سهمگین دریا به صخره های کنارش می کوبیدند. عشق در آنجا مهیج تر می شد، چنان می‌نمود که در یک کشتی در حال غرق مشغولی. ولی فلورنتینو آریثا برج فانوس دریایی را در شب دیروقت ترجیح می داد. تمام شهر در آن پایین گسترده شده بود، و خط نورانی قایق های ماهیگیری بر دریا و حتی بر مردابهای دوردست.
در همان دوران تئوری ساده ای برای خود به وجود آورد: رابطه ای بین جسم و رفتار عاشقانه یک زن. از زنهای شهوت انگیز حذر می کرد. به آنها بدگمان بود؛ زنهایی که جسمشان نشان می داد می‌توانند یک تمساح را خام و درسته در دهان بگذارند و بعد در رختخواب کاملا مفعول بودند و به هیچ دردی نمی خوردند. از زن‌هایی خوشش می آمد که درست خلاف آن بودند. زنهای لاغر مردنی و زشت که در خیابان هیچ کس رویش را برنمی‌گرداند تا بار دیگر نگاهشان کند. از آن‌هایی که وقتی لباس از تن در می آوردند دیگر از وجودشان چیزی باقی نمی ماند. و با همان ضربه اول دلت به حال آنها می‌سوخت که می دیدی استخوان هایشان سر و صدا میکند. ولی می توانستند بعد از کشیدن رس مردهایی که خیلی به مردانگی خود می بالیدند، تفاله شان را در سطل خاکروبه بیندازند. این مسائل را زیر نظر گرفته بود تا بعد دنباله کتاب راهنمای عشاق را بنویسد. ولی آن کتاب نیز مثل کتاب سابق به نتیجه ای

صفحه 275 از 536