در همان حینی که اولین قدم های خود را در شرکت کشتیرانی رودخانه ای کارائیب بر می داشت و در ضمن در راسته میرزا بنویسها نامه های مجانی می نوشت، دوستان دوران جوانی اش مطمئن بودند که دارند رفته رفته او را برای ابد از دست می دهند. همین طور هم بود. وقتی از سفر روی رودخانه مراجعت کرد، هنوز چند تا از دوستان سابق را به امید فراموش کردن خاطره فرمینا داثا میدید. با آنها بیلیارد بازی می کرد، در مجالس رقص بیهودهشان شرکت می کرد و حتی حاضر می شد روی دخترها قرعه بکشند. به هر مسئله ای تن می داد تا بلکه بتواند بار دیگر به مردی تبدیل بشود که پیش از آن بود. بعد، وقتی عمویش لئون دوازدهم استخدامش کرد با همکارانش در باشگاه تجارت دومینو بازی می کرد، و آنها مردی را چون خود یافتند. دیگر حرفی نمیزد، بجز در باره شرکت کشتیرانی. عنوان طولانی آن شرکت را هم فقط با حروف اول بر زبان می آورد. حتی نحوه غذا خوردنش را هم عوض کرده بود. او که تا آن موقع بیتفاوت و بیقاعده غذا خورده بود، عادت کرد تا با قاعده و منظم باشد، عادتی که تا آخر عمر ادامه داد. یک فنجان بزرگ قهوه بدون شیر برای صبحانه، قطعه ای ماهی آب پز با کمی کته برنج برای ناهار و یک فنجان شیر قهوه و تکه ای پنیر برای شام. در طول روز هم، در هر جا و در هر موقعیتی که بود، قهوه می خورد، قهوه ای بدون شیر و بدون شکر. می فنجان در روز، قهوه ای عین نفت خام. ترجیح می داد آن را خودش درست کند و همیشه ترموس دم دستش باشد. با این همه و با وجود آن که تمام سعی و کوشش خود را به کار می برد تا به مردی تبدیل بشود که قبل از برخورد مهلک عشق بود، ولی باز می دید که تلاشش بی فایده است و تغییری نکرده است
واقعیت این بود که هرگز موفق نشد به صورت مردی درآید که قبل از
واقعیت این بود که هرگز موفق نشد به صورت مردی درآید که قبل از