حتی کالسکه چی هم نبیندش. بعد پول مخارج یک هفته را در دست او می گذاشت. با هم کلمهای رد و بدل نمی کردند. نه به خاطر این که پدرش چندان میلی از خود نشان نمی داد، بلکه چون خود او مثل سگ از پدرش می ترسید. یک روز که بیش از حد در انتظار او مانده بود پدرش بعد از آن که پول را در کف دستش گذاشت، گفت: «این را بگیر و دیگر به این جا نیا.»
آخرین باری بود که او را دید. بعدها فهمید که عمویش لئون دوازدهم که ده سال از برادر خود کوچکتر بود، پیوسته به ترانزیتو آریثا پول می داده و حتی بعد از آن که پدرش پیوس پنجم، بر اثر مداوای بد قولنج مرده بود، همچنان مخارج آنها را تأمین می کرده است. پدرش وصیت نامهای از خود بر جای نگذاشته بود، نه فرصت یافته بود شفاهی چیزی بگوید و نه تکلیف تنها فرزند خود را مکتوب کرده بود؛ فرزندی که در کوچهها بزرگ می شد.
بدبختی فلورنتینو آریثا تا موقعی که در شرکت کشتیرانی رودخانه ای کارائیب، سمت منشی را داشت و وظیفه اش نامه نگاری بود، فکر کردن مدام به فرمینا داثا بود؛ چیزی که تمام نامههایش را شاعرانه میکرد. هرگز یاد نگرفت بدون فکر کردن به او چیزی بنویسد. بعدها وقتی سمت های دیگری را به او واگذار کردند، قلبش آنقدر مملو از عشق میماند که نمیدانست با آن چه کند. آن وقت آن را به رایگان به عشاق جوانی هدیه می کرد و در راسته میرزا بنویس ها برایشان نامه های عاشقانه مینوشت. بعد از پایان ساعات کار اداری به آنجا می رفت، کت فراکش را به آرامی از تن در میآورد و به پشت صندلی آویزان میکرد. رو آستینی به دست میکرد تا آستین پیراهنش کثیف نشود، دگمه های جلیقه اش را باز میکرد تا مغزش بهتر کار کند. گاه تا دیروقت شب در آنجا میماند و به مردم
آخرین باری بود که او را دید. بعدها فهمید که عمویش لئون دوازدهم که ده سال از برادر خود کوچکتر بود، پیوسته به ترانزیتو آریثا پول می داده و حتی بعد از آن که پدرش پیوس پنجم، بر اثر مداوای بد قولنج مرده بود، همچنان مخارج آنها را تأمین می کرده است. پدرش وصیت نامهای از خود بر جای نگذاشته بود، نه فرصت یافته بود شفاهی چیزی بگوید و نه تکلیف تنها فرزند خود را مکتوب کرده بود؛ فرزندی که در کوچهها بزرگ می شد.
بدبختی فلورنتینو آریثا تا موقعی که در شرکت کشتیرانی رودخانه ای کارائیب، سمت منشی را داشت و وظیفه اش نامه نگاری بود، فکر کردن مدام به فرمینا داثا بود؛ چیزی که تمام نامههایش را شاعرانه میکرد. هرگز یاد نگرفت بدون فکر کردن به او چیزی بنویسد. بعدها وقتی سمت های دیگری را به او واگذار کردند، قلبش آنقدر مملو از عشق میماند که نمیدانست با آن چه کند. آن وقت آن را به رایگان به عشاق جوانی هدیه می کرد و در راسته میرزا بنویس ها برایشان نامه های عاشقانه مینوشت. بعد از پایان ساعات کار اداری به آنجا می رفت، کت فراکش را به آرامی از تن در میآورد و به پشت صندلی آویزان میکرد. رو آستینی به دست میکرد تا آستین پیراهنش کثیف نشود، دگمه های جلیقه اش را باز میکرد تا مغزش بهتر کار کند. گاه تا دیروقت شب در آنجا میماند و به مردم