به نظر می رسیدند. بارنامه های کشتی را بی اراده قافیه دار می نوشت و نامه های اداری را چنان شاعرانه که تمام رسمیتشان از بین می رفت. عمویش شخصا یک روز با یک بغل مکاتبات در دفتر او حاضر شد. مکاتباتی که جرئت نکرده بود آنها را امضاء کند. اخطار کرد که این آخرین فرصت است. گفت: «اگر بلد نیستی یک نامه اداری درست و حسابی بنویسی، بهتر است بروی و در بندر آشغال جمع کنی.»
فلورنتینو آریثا مبارزه را پذیرفت. تمام نیروی خود را به کار می برد تا نثر بسیار ساده اداری را فرا بگیرد. از پرونده های مدارک سردفتران رسمی، تقلید می کرد. مدام بررسی و مرورشان می کرد، درست همان طور که قبلا اشعار شاعران جدید را می خواند و مرور می کرد. در همان زمان ساعات فراغت خود را در راسته میرزابنویس ها میگذراند و برای عشاق بسیار جوان نامه های معطر می نوشت و قلب خود را از کلمات عاشقانهای خالی می کرد که نتوانسته بود در گزارشات گمرکی به کار ببرد. ولی پس از گذشت شش ماه، با تمام سعی و کوششی که به کار برده بود، موفق نشد گردن شق خود را تا کند. آن وقت، وقتی عمویش بار دیگر سرزنشش کرد، اعتراف کرد که شکست خورده است و احساسش را گستاخانه بر زبان آورد. گفت: «تنها چیزی که در زندگی برایم مهم است، عشق است.»
عمویش در جواب گفت: «اشکال در این است که بدون کشتیرانی روی رودخانه، عشق هم وجود نخواهد داشت.»
و بار دیگر تهدیدش کرد که باید برود در بندر آشغال جمع کند، با این حال قول داد که قدم به قدم کمکش کند تا از نردبان موفقیت بالا برود و به جایی که شایسته اوست، دست یابد. همان طور هم شد. برادرزاده از انجام هیچ کاری، هر چند مشکل و پست، سرپیچی نکرد، حتی با حقوق
فلورنتینو آریثا مبارزه را پذیرفت. تمام نیروی خود را به کار می برد تا نثر بسیار ساده اداری را فرا بگیرد. از پرونده های مدارک سردفتران رسمی، تقلید می کرد. مدام بررسی و مرورشان می کرد، درست همان طور که قبلا اشعار شاعران جدید را می خواند و مرور می کرد. در همان زمان ساعات فراغت خود را در راسته میرزابنویس ها میگذراند و برای عشاق بسیار جوان نامه های معطر می نوشت و قلب خود را از کلمات عاشقانهای خالی می کرد که نتوانسته بود در گزارشات گمرکی به کار ببرد. ولی پس از گذشت شش ماه، با تمام سعی و کوششی که به کار برده بود، موفق نشد گردن شق خود را تا کند. آن وقت، وقتی عمویش بار دیگر سرزنشش کرد، اعتراف کرد که شکست خورده است و احساسش را گستاخانه بر زبان آورد. گفت: «تنها چیزی که در زندگی برایم مهم است، عشق است.»
عمویش در جواب گفت: «اشکال در این است که بدون کشتیرانی روی رودخانه، عشق هم وجود نخواهد داشت.»
و بار دیگر تهدیدش کرد که باید برود در بندر آشغال جمع کند، با این حال قول داد که قدم به قدم کمکش کند تا از نردبان موفقیت بالا برود و به جایی که شایسته اوست، دست یابد. همان طور هم شد. برادرزاده از انجام هیچ کاری، هر چند مشکل و پست، سرپیچی نکرد، حتی با حقوق