موفق نشد با صدا شیشه ای را بشکند. با این حال در زیر قیافه صاعقهوار او نور لطیفی وجود داشت که قلب شنوندگان را می شکست، درست مثل شیشه های کاروزو. به همین دلیل برای تشییع جنازهها آن قدر خواستار داشت. البته بجز یک بار که به فکرش رسیده بود آهنگ عزاداری لوئیزیانا را بخواند When Wake Up in Glory. آهنگی بسیار زیبا و اشک آور.
ولی کشیش به او علامت داده بود تا خفه شود؛ کشیش حاضر نبود آهنگی پروتستانی را در کلیسای خود بشنود.
آنچنان بود که با درخواست های مکرر اجرای قطعات اپرا و سرنادهای ناپلی و با استعداد ذاتی و در ضمن نبوغ در مسائل تجارتی، به مهمترین کشتی دار مؤسسه کشتیرانی روی رودخانه در مشعشعترین دوران خود تبدیل شد. مردی بود که خود را از هیچ بالا کشانده بود. درست مثل دو برادر مرحوم خود که با وجود داغ ننگ فرزندان نامشروع به مقامهای بالا رسیده بودند. به رغم داشتن فرزندانی نامشروع که هرگز به رسمیت شناخته نشده بودند، گل سرسبد طبقه ای بودند که در آن زمان اشراف زادگان پیشخوانی نامیده می شد و پاتوقشان باشگاه تجارت بود. با این حال او حتی موقعی هم که ثروتی کلان به دست آورده بود که می توانست به خوبی مثل آن امپراتور رم که شبیه اش بود، زندگی کند، باز در منطقه قدیمی شهر زندگی می کرد. آنجا برای موقعیت شغلی او مناسب تر بود. در خانه ای بس تنگ، به شیوه ای بسیار تنگدستانه، به مرحله ای که هرگز نتوانست برچسب بی انصافانه «خسیس» را از روی خود پاک کند. تنها چیز مجللی که به خود روا دیده بود هم بسیار ساده بود: خانه ای در کنار دریا در چند کیلومتری محل کارش. با شش چهارپایه بلند، یک مخزن آب و یک نو روی ایوان تا بتواند روزهای یکشنبه بر آن دراز بکشد و فکر کند. وقتی ثروتش را به رخش می کشیدند، هیچ کس مثل خود او نمی توانست آن را وصف کند.
ولی کشیش به او علامت داده بود تا خفه شود؛ کشیش حاضر نبود آهنگی پروتستانی را در کلیسای خود بشنود.
آنچنان بود که با درخواست های مکرر اجرای قطعات اپرا و سرنادهای ناپلی و با استعداد ذاتی و در ضمن نبوغ در مسائل تجارتی، به مهمترین کشتی دار مؤسسه کشتیرانی روی رودخانه در مشعشعترین دوران خود تبدیل شد. مردی بود که خود را از هیچ بالا کشانده بود. درست مثل دو برادر مرحوم خود که با وجود داغ ننگ فرزندان نامشروع به مقامهای بالا رسیده بودند. به رغم داشتن فرزندانی نامشروع که هرگز به رسمیت شناخته نشده بودند، گل سرسبد طبقه ای بودند که در آن زمان اشراف زادگان پیشخوانی نامیده می شد و پاتوقشان باشگاه تجارت بود. با این حال او حتی موقعی هم که ثروتی کلان به دست آورده بود که می توانست به خوبی مثل آن امپراتور رم که شبیه اش بود، زندگی کند، باز در منطقه قدیمی شهر زندگی می کرد. آنجا برای موقعیت شغلی او مناسب تر بود. در خانه ای بس تنگ، به شیوه ای بسیار تنگدستانه، به مرحله ای که هرگز نتوانست برچسب بی انصافانه «خسیس» را از روی خود پاک کند. تنها چیز مجللی که به خود روا دیده بود هم بسیار ساده بود: خانه ای در کنار دریا در چند کیلومتری محل کارش. با شش چهارپایه بلند، یک مخزن آب و یک نو روی ایوان تا بتواند روزهای یکشنبه بر آن دراز بکشد و فکر کند. وقتی ثروتش را به رخش می کشیدند، هیچ کس مثل خود او نمی توانست آن را وصف کند.