نام کتاب: عشق در زمان وبا
فصل چهارم

روزی که فلورنتینو آریثا در کلیسای جامع دید که فرمینا داثا شش ماهه آبستن است و به زنی حسابی تبدیل شده است، مصممانه تصمیم گرفت به هر قیمتی شده ثروتمند و مشهور شود تا لایق او باشد. شوهردار بودن او را اصلا به حساب نمی آورد و انگار در اراده او باشد می دانست که دکتر خوونال اوربینو باید بمیرد. نمی دانست چگونه و چه وقت، امری بود اجتناب ناپذیر و او تصمیم داشت بدون عجله منتظر بماند؛ حتی برای قرن‌ها.
از پله اول آغاز کرد. بدون خبر قبلی به اداره عمویش لئون دوازدهم، مدیرکل شرکت کشتیرانی رودخانه‌ای کارائیب، رفت و گفت که آماده است با جان و دل برای عملی ساختن نقشه های او، خود را در اختیارش بگذارد. عمویش از دست او به خاطر بر باد دادن شغل تلگرافچی در شهر ویا دِ لیویا، عصبانی بود، ولی عقیده داشت انسان فقط روزی متولد

صفحه 259 از 536