نام کتاب: عشق در زمان وبا
کند. دکتر اوربینو توقف کرده بود تا فقط او را از دور ببیند، ولی همسرش با نهایت هیجان می خواست از خیابان بگذرد و چون کتابی همراه نداشت، بخواهد تنها چیزی را که به نظرش مناسب می رسید امضاء کند: یک لنگه دستکش پوست آهوی بلند و صاف و قشنگ که همرنگ پالتو پوست تازه عروس بودنش بود. مطمئن بود که مردی با آن طبع ظریفانه بدون شک از آن حرکت او خوشش می آمد و آن را ستایش می‌کرد. ولی شوهرش سخت مخالفت می کرد و وقتی که همسرش با وجود پافشاری شدیدش به راه افتاد، حس کرد که از خجالت آب می شود.
به او گفته بود: «اگر بروی وقتی برگردی جسد مرا در این جا خواهی یافت.»
برای او امری بود بسیار طبیعی. هنوز یک سال از ازدواجشان نگذشته در جهان به راه افتاده بود. درست با همان راحتی که در آن شهر دل مرده سان خوآن دِلا سیناگا با اعتماد به نفس قدم بر می داشت و پیش می رفت. انگار آن اعتماد به نفس چیزی بود خدادادی. با بیگانگان چنان رفتاری داشت که شوهرش متحیر می ماند. استعدادی اسرارآمیز داشت و در هر جا و با هر کس به اسپانیولی صحبت می کرد و منظورش را می فهماند. می خندید و شوخی کنان می گفت: «زبان بلد بودن مال موقعی است که می خواهی چیزی را به فروش برسانی، ولی وقتی می روی خرید بکنی، همه زبان تو را می فهمند.» امکان نداشت بتوان کسی را در نظر مجسم کرد که مثل او آن طور به سرعت و با ذوق و شوق خود را با زندگی روزانه شهر پاریس وفق داده باشد. شهری که با وجود باران های ابدی همیشه در خاطره گرامی اش می‌داشت. با این حال وقتی به خانه خود بازگشت، گیج از آن همه تجربیات مختلف، خسته از سفر، و در رخوت ناشی از حاملگی، به اولین سؤالی که در بندر از او کردند پاسخی دور از انتظار داد.

صفحه 257 از 536