طرزی خاص ستایش می شد و اکثر هموطنان ما که برای سفر به کشور فرانسه میرفتند، خود را به آب و آتش می زدند تا برای لحظه ای هم شده او را از نزدیک ببینند. دکتر خوونال اوربینو هم با پنج شش محصل دیگر مدتها در جلوی خانه او در خیابان *الو* کشیک داده بودند، به کافههایی هم که می گفتند امکان دارد به آنجا بیاید، رفته بودند، ولی هرگز او را ندیده بودند. عاقبت نامه نوشته و از جانب فرشتگان قانون اساسی ریو نگرو، تقاضای ملاقات کرده بودند، اما هیچ جوابی دریافت نکرده بودند. تا این که روزی بر حسب اتفاق دکتر خوونال اوربینو از جلوی پارک لوکزامبورگ عبور می کرد که یکمرتبه او را دید. داشت از مجلس سنا خارج می شد و زیر بغل زن جوانی را گرفته بود. دید که او چقدر پیر است و به سختی قدم بر می دارد، اما ریش و موهای سرش برخلاف عکسهایش، تیره بود. در ضمن پالتویی به تن داشت که برایش گشاد بود و انگار مالی کس دیگری بود، کسی تنومندتر از او. دلش نیامده بود تا با سلامی گستاخانه آن خاطره زیبا را ضایع کند. برایش همان دیدار نامحسوس کافی بود. خاطره ای که تا آخر عمر فراموشش نکرد. وقتی با همسرش به پاریس بازگشت، دلش می خواست در دیداری رسمی ویکتور هوگو را ملاقات کند، اما او درگذشته بود.
انگار برای تسلی خاطر و تلافی، خوونال و فرمینا در خاطره ای سهیم شدند. در بعدازظهری برفی، جلوی یک کتابفروشی در بولوار کاپوسین جمعی را دیدند که در آن هوای بد و برفی انتظار می کشند. اسکار وایلد در داخل کتابفروشی بود. وقتی عاقبت خارج شد (بسیار خوش پوش و بسیار آگاه به این مسئله) گروه احاطه اش کرد تا کتابهایش را برایشان
انگار برای تسلی خاطر و تلافی، خوونال و فرمینا در خاطره ای سهیم شدند. در بعدازظهری برفی، جلوی یک کتابفروشی در بولوار کاپوسین جمعی را دیدند که در آن هوای بد و برفی انتظار می کشند. اسکار وایلد در داخل کتابفروشی بود. وقتی عاقبت خارج شد (بسیار خوش پوش و بسیار آگاه به این مسئله) گروه احاطه اش کرد تا کتابهایش را برایشان
Eyleau