مرد می دانست که عاشق او نیست. با او ازدواج کرده بود به خاطر تکبر و نجابت و نیرویش؛ کمی هم به خاطر خودپسندی خودش. ولی کم کم مطمئن می شد که میتوانستند یک عشق واقعی به وجود بیاورند. شب اول در آن باره صحبت نکردند، گرچه تا سحر در باره چیزهای دیگری حرف زدند. هیچ وقت در آن باره صحبت نکردند، اما با گذشت زمان به هردویشان ثابت شد که اشتباه نکرده اند.
سحر وقتی هر دو به خواب رفتند، دختر هنوز باکره بود. گرچه تا پایان ماجرا چیزی باقی نمانده بود. در واقع شب بعد وقتی به او رقصیدن والس های وین را در زیر آسمان پر ستاره کارائیب آموخت، بعد از او پا به حمام گذاشت و وقتی به کابین برگشت او را آماده دید. هیچ گونه مراسم خون آلودی اتفاق نیفتاد. بجز آن لکه خون افتخار آمیز روی ملافه. هر دو به نحوی معجزه آسا کار را انجام داده بودند. ادامه دادند. روز و شب و هر بار بهتر از قبل. وقتی به بندر لاروش رسیدند، به نظر می رسید مدت های مدیدی با هم عاشق و معشوق بوده اند.
شانزده ماه در اروپا ماندند. مقر خود را پاریس قرار دادند و به کشورهای مجاور سفر کردند. تا وقت ناهار در بستر می ماندند و لذت می بردند. دکتر مردی بود عاقل و دارای انضباطی تمرین شده، زن هم کسی نبود که بگذارد از او سوءاستفاده کنند. در نتیجه یاد گرفتند که چگونه به زورآزمایی در بستر عادت کنند. پس از سه ماه تب آلود، مرد فهمید که یکی از آنها عقیم است. در بیمارستانی که دوران پزشکیاری خود را گذرانده بود آزمایشات مختلف دادند. با پشتکاری هر چه تمام تر معالجات را اجرا کردند، ولی ثمری ندیدند. بعد وقتی دیگر امید از دست داده بودند، بدون هیچ گونه دخالت علمی، معجزه صورت گرفت. در آخر
سحر وقتی هر دو به خواب رفتند، دختر هنوز باکره بود. گرچه تا پایان ماجرا چیزی باقی نمانده بود. در واقع شب بعد وقتی به او رقصیدن والس های وین را در زیر آسمان پر ستاره کارائیب آموخت، بعد از او پا به حمام گذاشت و وقتی به کابین برگشت او را آماده دید. هیچ گونه مراسم خون آلودی اتفاق نیفتاد. بجز آن لکه خون افتخار آمیز روی ملافه. هر دو به نحوی معجزه آسا کار را انجام داده بودند. ادامه دادند. روز و شب و هر بار بهتر از قبل. وقتی به بندر لاروش رسیدند، به نظر می رسید مدت های مدیدی با هم عاشق و معشوق بوده اند.
شانزده ماه در اروپا ماندند. مقر خود را پاریس قرار دادند و به کشورهای مجاور سفر کردند. تا وقت ناهار در بستر می ماندند و لذت می بردند. دکتر مردی بود عاقل و دارای انضباطی تمرین شده، زن هم کسی نبود که بگذارد از او سوءاستفاده کنند. در نتیجه یاد گرفتند که چگونه به زورآزمایی در بستر عادت کنند. پس از سه ماه تب آلود، مرد فهمید که یکی از آنها عقیم است. در بیمارستانی که دوران پزشکیاری خود را گذرانده بود آزمایشات مختلف دادند. با پشتکاری هر چه تمام تر معالجات را اجرا کردند، ولی ثمری ندیدند. بعد وقتی دیگر امید از دست داده بودند، بدون هیچ گونه دخالت علمی، معجزه صورت گرفت. در آخر