لحظه ای بعد بار دیگر دست او را چسبید. دید که یخ آن آب شده و نیمگرم و مرطوب است. انگار رویش شبنم نشسته بود. بار دیگر در سکوت، بی حرکت ماندند. دکتر در انتظار فرصتی مناسب بود تا قدمی دیگر بردارد. زن در انتظار حرکتی بود از جانب او که نمی دانست از کجا خواهد آمد. ظلمت غلیظ تر می شد. دکتر ناگهان دست او را رها کرد و دل به دریا زد. نوک انگشت سبابه اش را به روی سینه او گذاشت و زن انفجاری مرگبار را حس کرد، درست مثل این که به یک عصب او ضربه وارد آمده باشد. خدا را شکر می کرد که در تاریکی مطلق او نمی تواند ببیند که چطور تا ریشه موهای سرش گلگون شده است. مرد آهسته در گوش او زمزمه کرد: « آرام باش، فراموش نکن که من قبلا هم معاینهات کرده ام.» حس کرد که دختر در تاریکی لبخند می زند، صدایش از میان آن ظلمت، صدایی تازه و زیبا بود. گفت: «به خوبی آن را به خاطر دارم و هنوز عصبانی ام.»
درک کرد که هر دو به مرحله ای از امید دوجانبه رسیدهاند. خود دختر هم نفهمید که چطور دستش روی سینه او قرار گرفت و به چیزی برخورد که نمی فهمید چی است. دکتر گفت: «یک آویز مذهبی است که با زنجیر به گردن آویخته ام.» بعد دست مرد بود که دست گمشده او را در ظلمت جستجو کرد، ولی نگذاشت تا انگشتانش در انگشتان او حلقه شوند، بلکه مچ دست او را چسبید و آن را پایین برد، با نیرویی نامرئی که بسیار خوب هدف گرفته بود. برخلاف تصور مرد و برخلاف آنچه خود او ممکن بود تصور کند، دستش را عقب نکشید. مدتی بعد؛ بعد از سؤال های دختر و توضیحات دکتر، هر دو خندیدند و دکتر فرصت را غنیمت شمرد تا او را ببوسد...
درک کرد که هر دو به مرحله ای از امید دوجانبه رسیدهاند. خود دختر هم نفهمید که چطور دستش روی سینه او قرار گرفت و به چیزی برخورد که نمی فهمید چی است. دکتر گفت: «یک آویز مذهبی است که با زنجیر به گردن آویخته ام.» بعد دست مرد بود که دست گمشده او را در ظلمت جستجو کرد، ولی نگذاشت تا انگشتانش در انگشتان او حلقه شوند، بلکه مچ دست او را چسبید و آن را پایین برد، با نیرویی نامرئی که بسیار خوب هدف گرفته بود. برخلاف تصور مرد و برخلاف آنچه خود او ممکن بود تصور کند، دستش را عقب نکشید. مدتی بعد؛ بعد از سؤال های دختر و توضیحات دکتر، هر دو خندیدند و دکتر فرصت را غنیمت شمرد تا او را ببوسد...