نام کتاب: عشق در زمان وبا
انجام نمی داد. در شب اول دریای آرام، هر دو با لباس در بستر بودند. حرکات دکتر چنان مؤدبانه بود که زن حس کرد خیلی طبیعی است که لباس از تن درآورد و پیراهن خواب بپوشد. به حمام رفت تا لباس عوض کند، ولی قبل از آن تمام چراغهای کابین را خاموش کرد. بعد، وقتی با پیراهن خواب گشاد از حمام خارج شد، برای آن که در ظلمت مطلق پا به بستر بگذارد، درزهای در را با تکه پارچه پوشاند و با لحنی شوخ گفت: « آقای دکتر چه انتظاری داشتید؟ من اولین بار است که با یک بیگانه همخوابه می شوم.»
دکتر خوونال اوربینو حس کرد که همانند یک حیوان هراسیده به کنارش می خزد و گرچه سعی دارد تا آنجا که ممکن است دور بماند ولی در آن تختخواب تنگ کار مشکلی است. دستش را در دست گرفت؛ دستی سرد و منقبض. در گوشش زمزمه کرد و خاطرات سفرهای دریایی اش را تعریف کرد. زن، همچنان منقبض مانده بود. متوجه شده بود که در فاصله کوتاه به حمام رفتنش، دکتر برهنه شده است. از قدم بعدی متوحش شده بود، اما قدم بعدی چندین ساعت بعد برداشته شد. دکتر اوربینو همچنان در گوش او زمزمه می کرد. از پاریس برایش تعریف کرد. عشق در پاریس، در خیابانها، در اتوبوس ها، در کافه های روباز پر از گل گشوده به روی بادهای سوزان و صدای آکوردئون‌های خمار کننده در تابستان، در ساحل رودخانه سن، بدون آن که کسی مزاحم بشود. این ها را می گفت و نزدیک تر می شد. وقتی متوجه شد او دیگر آن طور منقبض نیست، سعی کرد تا پیراهن خواب او را بالا بزند، ولی دختر با حرکتی ناشی از خصوصیت اخلاقی خود دست او را پس زد و گفت: «خودم بلدم.» در واقع پیراهن خواب را از تن درآورد و بعد چنان بی حرکت شد که اگر درخشندگی بدنش نبود، دکتر اوربینو ممکن بود فکر کند که او اصلا آن جا نیست.

صفحه 250 از 536