آبی آلوده نشسته بود که به خوبی می توانست نهری باشد از اشک او.
نه در اولین شب سفر در آن دریای متلاطم و نه در شب های بعد که دریا صاف و آرام شده بود و نه هرگز در طول آن زندگی زناشویی بس طولانی، حرکات وحشیانه ای که فرمینا داثا آن همه به خاطرش ترسیده بود، پیش نیامد. شب اول سفر با وجود بزرگ بودن کشتی و کابین لوکس، درست شبیه سفر وحشت انگیزش با کشتی ریو آچا بود. شوهر که پزشکی اختصاصی شده بود برای تسکین دادن او، تمام شب بیدار ماند و لحظهای چشم بر هم نگذاشت، تنها کاری که از دست یک پزشک حاذق علیه دریازدگی برمی آمد فقط دلداری دادن بود و بس. طوفان روز سوم بند آمد. از بندر *گوایرا* گذشته بودند و تا آن موقع آن قدر با هم مانده و با هم حرف زده بودند که انگار مدت هاست همدیگر را مثل دو دوست قدیمی می شناسند. شب چهارم وقتی هر دو حال طبیعی خود را به دست آوردند، دکتر خوونال اوربینو از این که دید همسر جوانش قبل از خوابیدن، دعا نمی خواند، تعجب کرد. دختر بسیار صریح و صدیقانه گفت که دورویی راهبهها نسبت به آن مراسم مشکوکش ساخته است و ترجیح میدهد در سکوت مطلق ایمان خود را حفظ کند و نه در دعا خواندن. گفت: «ترجیح میدهم شخصا با خداوند رابطه برقرار کنم.» مرد دلایل و منطق او را پذیرفت و از آن لحظه به بعد هر یک، مذهب را بنابر روال خود دنبال کردند. نامزدی آنها کوتاه و بنابر رسوم آن زمان چندان رسمی نبود. دکتر اوربینو هر روز طرف های غروب، بدون آن که کسی مراقبشان باشد، به خانه او می رفت. دختر به او اجازه نمی داد که قبل از عقد، حتی به انگشتانش دست بزند و مرد هم به نوبه خود چنان عملی
نه در اولین شب سفر در آن دریای متلاطم و نه در شب های بعد که دریا صاف و آرام شده بود و نه هرگز در طول آن زندگی زناشویی بس طولانی، حرکات وحشیانه ای که فرمینا داثا آن همه به خاطرش ترسیده بود، پیش نیامد. شب اول سفر با وجود بزرگ بودن کشتی و کابین لوکس، درست شبیه سفر وحشت انگیزش با کشتی ریو آچا بود. شوهر که پزشکی اختصاصی شده بود برای تسکین دادن او، تمام شب بیدار ماند و لحظهای چشم بر هم نگذاشت، تنها کاری که از دست یک پزشک حاذق علیه دریازدگی برمی آمد فقط دلداری دادن بود و بس. طوفان روز سوم بند آمد. از بندر *گوایرا* گذشته بودند و تا آن موقع آن قدر با هم مانده و با هم حرف زده بودند که انگار مدت هاست همدیگر را مثل دو دوست قدیمی می شناسند. شب چهارم وقتی هر دو حال طبیعی خود را به دست آوردند، دکتر خوونال اوربینو از این که دید همسر جوانش قبل از خوابیدن، دعا نمی خواند، تعجب کرد. دختر بسیار صریح و صدیقانه گفت که دورویی راهبهها نسبت به آن مراسم مشکوکش ساخته است و ترجیح میدهد در سکوت مطلق ایمان خود را حفظ کند و نه در دعا خواندن. گفت: «ترجیح میدهم شخصا با خداوند رابطه برقرار کنم.» مرد دلایل و منطق او را پذیرفت و از آن لحظه به بعد هر یک، مذهب را بنابر روال خود دنبال کردند. نامزدی آنها کوتاه و بنابر رسوم آن زمان چندان رسمی نبود. دکتر اوربینو هر روز طرف های غروب، بدون آن که کسی مراقبشان باشد، به خانه او می رفت. دختر به او اجازه نمی داد که قبل از عقد، حتی به انگشتانش دست بزند و مرد هم به نوبه خود چنان عملی
Guayra