کرده بود. ابتدا در بستر، با نفسی حبس در سینه در اتاقی که با پنج شش دختر دایی در آن می خوابید و بعد در حمام. دراز میکشید، گیسوان خود را باز می کرد، اولین سیگارهای برگ توتون سیاه را میکشید و دستهایش را به کار می انداخت. به هر حال همیشه کمی وجدانش ناراحت می شد، تا وقتی که ازدواج کرد و وجدانش آسوده شد. همیشه هم کاملا مخفیانه. البته دختران اقوام در آن مورد بسیار راحت صحبت می کردند و به دفعات روزانه، فخر می فروختند. به هر حال با وجود آن مراسم ابتدایی معتقد بود که از دست دادن بکارت، نوعی فداکاری خون آلود است.
به همین دلیل عروسی او که یکی از مجلل ترین جشن های عروسی سالهای آخر قرن گذشته به شمار می رفت، برای او چیزی نبود بجز وحشت شب زفاف و ماه عسل که خیلی بدتر بود از آبروریزی ازدواج با مردی عالی مقام که در آن سالها لنگه نداشت. از وقتی که در مراسم نماز کلیسا ازدواج را رسما اعلام کردند، فرمینا داثا بار دیگر نامههای ناشناس را دریافت کرد؛ نامههایی که بعضی از آنها حتی به مرگ تهدیدش می کردند. ولی او اهمیتی نمی داد چون تمام وحشتش بر تجاوزی متمرکز شده بود که دیگر چیزی به آن نمانده بود. بهترین و صحیحترین راه جواب به نامهها، همان سکوت و بی اعتنایی بود. گرچه او آن را به عمد انجام نداده بود. طبقه اجتماعی او عادت داشت در مقابل دشواری های قضا و قدر، سر فرود آورد. در نتیجه مخالفان وقتی متوجه شدند که ازدواج او قطعی است به تدریج آرام گرفتند و تسلیم شدند. آن را رفته رفته از رفتار مهربانانه زنهایی دریافت که از حسادت کبود شده بودند؛ زنهایی که در زیر خشم و درد خرد می شدند و در می یافتند توطئه گریشان تا چه حد پوچ و بیفایده بوده است، بدون خبر قبلی خودشان را به خانه او در پارک انجیل نویسان میرساندند. بعد خیلی خودمانی مثل این که خانه خودشان
به همین دلیل عروسی او که یکی از مجلل ترین جشن های عروسی سالهای آخر قرن گذشته به شمار می رفت، برای او چیزی نبود بجز وحشت شب زفاف و ماه عسل که خیلی بدتر بود از آبروریزی ازدواج با مردی عالی مقام که در آن سالها لنگه نداشت. از وقتی که در مراسم نماز کلیسا ازدواج را رسما اعلام کردند، فرمینا داثا بار دیگر نامههای ناشناس را دریافت کرد؛ نامههایی که بعضی از آنها حتی به مرگ تهدیدش می کردند. ولی او اهمیتی نمی داد چون تمام وحشتش بر تجاوزی متمرکز شده بود که دیگر چیزی به آن نمانده بود. بهترین و صحیحترین راه جواب به نامهها، همان سکوت و بی اعتنایی بود. گرچه او آن را به عمد انجام نداده بود. طبقه اجتماعی او عادت داشت در مقابل دشواری های قضا و قدر، سر فرود آورد. در نتیجه مخالفان وقتی متوجه شدند که ازدواج او قطعی است به تدریج آرام گرفتند و تسلیم شدند. آن را رفته رفته از رفتار مهربانانه زنهایی دریافت که از حسادت کبود شده بودند؛ زنهایی که در زیر خشم و درد خرد می شدند و در می یافتند توطئه گریشان تا چه حد پوچ و بیفایده بوده است، بدون خبر قبلی خودشان را به خانه او در پارک انجیل نویسان میرساندند. بعد خیلی خودمانی مثل این که خانه خودشان