نام کتاب: عشق در زمان وبا
بتواند او را بشناسد. به زن دیگری تبدیل شده بود. رفتارش مثل یک زن حسابی بود. چکمه هایش پاشنه بلند بودند، تور کلاهش صورت را می پوشاند و پری به رنگ پرندگان مشرق زمین داشت. همه چیز در او بدیهی و متشخص بود. انگار از ابتدا همان طور به دنیا آمده بود، دید که از همیشه زیباتر و جوان تر به نظر می رسد، همان طور که بیش از همیشه غیرقابل دسترس بود، دلیل آن را هم خوب درک نمی کرد تا این که در جلوی پیراهن ابریشمی او متوجه بالا آمدن شکمش شد. شش ماهه آبستن بود. آنچه سخت او را تحت تأثیر قرار داده بود این بود که می دید او و شوهرش زوج بسیار مناسبی را تشکیل داده اند، و هر دوی آنها چنان به آسانی با جهان طرف شده اند که انگار روی صخره های واقعیت شناورند. فلورنتینو آریثا نه احساس غبطه کرد و نه احساس غیظ، فقط احساس حقارت کرد. حس کرد که فقیر است، زشت است، کوچک است و نه تنها لیاقت او را ندارد بلکه لایق هیچ زنی در جهان نیست.
بازگشته بود. بدون هیچ گونه ندامت از تغییر ناگهانی زندگی اش بازگشته بود. هر بار ندامتش کم تر می شد به خصوص در سربالایی سالهای اول. دست نخورده و پیچیده در مه‌های معصومیت به شب زفاف رسیده بود. معصومیت خود را در سفر و همراه دختر دایی‌اش ئیلده براندا رفته رفته از دست داده بود. در وایه‌دوپار عاقبت فهمیده بود که چرا خروسها دور و بر مرغها می‌پلکند. مراسم سنتی و بسیار وحشیانه الاغها با ماچه الاغها را دیده بود. شاهد زاییدن گوساله ها شده بود. شنیده بود که دختر دایی‌هایش خیلی عادی درباره زوج‌هایی از اقوام صحبت می کردند که هنوز با هم عشقبازی می کردند، و زوج‌هایی که به زندگی مشترک ادامه می دادند، اما دیگر با هم عشقبازی نمی کردند. در همان ایام بود که با لذت یک نفره آشنایی پیدا کرد، گرچه غریزه ای بود که از مدت‌ها قبل احساسش

صفحه 245 از 536