نام کتاب: عشق در زمان وبا
بود شوهرش به نجابتش شک کند. درست با همان گیجی و وفاداری پنج سال ازدواج رفتار می کرد. قبل از آن شب، از لحظه ای که مادرش او را به دنیا آورده بود، با مرد دیگری بجز شوهر مرده اش، همخوابه نشده بود.
به خود اجازه نداد تا عذاب وجدان که چیزی بود بسیار مبتذل بر وجودش غلبه کند. درست برعکس، همان طور که صدای شلیک توپها از روی سقف خانه‌ها به گوش می‌رسید بیدار ماند و تا سحر از صفات نیک شوهر خود صحبت کرد. هیچ سرزنشش نمی کرد، بجز این که چرا بدون او مرده است. اکنون حس می کرد که شوهرش بیش از همیشه به او تعلق دارد. آری، در داخل تابوتی که با میخ طویله میخکوبی شده و در دو متری عمق زمین جای گرفته بود.
گفت: «خوشحالم، چون حالا وقتی به خانه برنمیگردد، می دانم کجاست.»
با یک حرکت، خود را از عزاداری در آورده بود. بدون آن مقدمه چینی های نفرت انگیز و پوشیدن پیراهن های گلدار خاکستری رنگ. با پیراهن‌هایی تحریک کننده که رویش طوطی‌ها و پروانه های رنگارنگ نقاشی شده بود، زندگی اش مملو شد از تصنیف های عاشقانه. شروع کرد به عرضه داشتن بدنش به هر کسی که آن را تقاضا می کرد. وقتی پس از شصت و سه روز محاصره، قوای ژنرال گائیتان اوبسو شکست خورد، به خانه اش که با توپ ویران شده بود برگشت و آن را نوسازی کرد. ایوان بسیار قشنگی ساخته شد مشرف به صخره‌های دریایی و در موقع طوفان امواج سهمگین خود را روی صخره های پایین آن می پاشید. آنجا به لانه عشق تبدیل شد. آن را بدون کنایه آن چنان مینامید. جایی که هر کس را دلش می خواست می پذیرفت. هر وقت که خودش دلش می خواست و به هر گونه ای که خودش مایل بود. بدون این که هرگز از کسی یک شاهی

صفحه 240 از 536