طبیعی می رسید که آن بیوه زن در بستر او بخوابد و خودش شب را در ننو بگذراند. ولی زن از جانب خود برای او تصمیم گرفته بود. روی لبه تختی نشست که فلورنتینو آریثا در آن دراز کشیده و بلاتکلیف بر جای مانده بود. شروع کرد به درددل کردن به خاطر مرگ شوهرش که سه سال قبل از جهان رفته بود. غم و غصه ای بود تسلی ناپذیر و در همان حال که حرف میزد، یکی یکی آنچه را که نشانه بیوه زنیاش بود از تن در می آورد و به هوا پرتاب می کرد. تا این که آخر سر، حتی حلقه ازدواج را هم از دست در آورد. بلوز تافته منجوق دوزی شده اش را روی مبلی در کنار اتاق پرت کرد. سینه بندش را از بالای شانه به طرف دیگر تخت انداخت. دامن بلندش را یکجا با زیرپیراهنی چین دارش از پا در آورد. بند جوراب و جورابهای ابریشمی سوگوارانه اش را هم درآورد و همه چیز را به زمین انداخت تا این که کف اتاق با آخرین باقیمانده های غم و درد او مفروش شد. عملیات را چنان با خوشی انجام می داد و مکث هایش چنان به دقت اندازه گیری شده بود که گویی هر حرکت او درودی است از جانب شلیک آن توپ های گروه انقلابی، توپ هایی که صدای شلیکشان تا بن و ریشه شهر را تکان می داد. فلورنتینو آریثا خواسته بود کمک کند تا دگمه پشت سینه بند را باز کند، ولی او خودش شخصا با دستی ماهر آن را باز کرده بود. چون در طی آن پنج سال ازدواج وفادارانه فراگرفته بود که چگونه در تمام موارد عشق خودکفا باشد، حتی در مقدمه چینی آن.
بیست و هشت سال داشت و سه شکم زاییده بود ولی همچنان به دختران بدون شوهر می ماند. فلورنتینو آریثا نمی توانست درک کند که چطور آن چند پیراهن توبه کارانه موفق شده بودند جلوی شهوت آن مادیان وحشی را بگیرند. مادیانی که در شهوت خود خفه میشد و او را لخت می کرد. بی شک هرگز با شوهر خود چنان نکرده بود چون ممکن
بیست و هشت سال داشت و سه شکم زاییده بود ولی همچنان به دختران بدون شوهر می ماند. فلورنتینو آریثا نمی توانست درک کند که چطور آن چند پیراهن توبه کارانه موفق شده بودند جلوی شهوت آن مادیان وحشی را بگیرند. مادیانی که در شهوت خود خفه میشد و او را لخت می کرد. بی شک هرگز با شوهر خود چنان نکرده بود چون ممکن