نام کتاب: عشق در زمان وبا
صبح همان روزی که از سفر نیمه کاره بازگشت، مطلع شد که فرمینا داثا برای ماه عسل به اروپا رفته است. قلب آشفته اش گواهی میداد که ممکن است اصلا برود و در اروپا زندگی کنند یا لااقل چندین سال در آنجا بماند. اطمینان به چنین امری، به او امید می‌بخشید که شاید به این وسیله بتواند او را فراموش کند. همان طور که خاطرات دیگری برایش کمرنگ تر می شد، خاطره روز آلبا رفته رفته جان می گرفت و سوزان می‌شد. در همان زمان بود که سبیل گذاشت. یک سبیل چخماقی که نوک آن را از دو طرف چرب می‌کرد. سبیلی که تا آخر عمر آن را نگاه داشت و نتراشید. زندگی خود را تغییر داد. نقشه این که عشق را با چیزهای دیگری جایگزین کند او را به جاده هایی پیش بینی نشده کشاند. بوی فرمینا داثا رفته رفته فرونشست و عاقبت، فقط در عطر گل های گاردنیای سفید باقیماند.
راه خود را در زندگی گم کرده بود. نمی دانست از کدام طرف آن را ادامه دهد. شبی در جنگ، بیوه زن مشهور *نائارت*، وحشتزده به خانه آنها پناهنده شد چون خانه خودش با شلیک توپ ژنرال شورشی ریکاردو *گائیتان اوبسو* ویران شده بود. ترانزیتی آریثا فرصت را غنیمت شمرد تا آن بیوه زن را در اتاق خواب پسرش جای بدهد و بهانه آورد که اتاق خودش جا ندارد. ولی در واقع به امید این که یک عشق دیگر بتواند جانشین عشقی بشود که برای پسرش جای زندگی باقی نگذاشته بود. فلورنتینو آریثا از وقتی در کابین روز آلبا بکارت خود را از دست داده بود، دیگر عشقبازی نکرده بود و به نظرش در شبی آن طور اضطراری، خیلی
Nazaret<br />Ricardo Gaitán Obeso

صفحه 238 از 536