خلیج در هنگام سحر، صاف و آرام بود. فلورنتینو آریثا از میان مه روی دریا، گنبد کلیسای جامع را دید که با اولین شعاعهای خورشید، طلایی رنگ شده بود. لانه کبوترها را روی سقف های خانهها دید و با تعقیب آنها، بالکن ساختمان مارکیز دِ کاسال درئو را یافت، جایی که تصور میکرد محبوبه ای که او را آن طور بدبخت کرده بود، در حال خواب و بیداری است و سرش را به شانه آن داماد کامروا تکیه داده است. با چنان تصوری حس کرد که غمگین شده است، با این حال آن غم را از دل بیرون نراند، درست برعکس، انگار از آن غم لذت می برد. وقتی قایق پت از میان هزارراه قایق های بادبانی که در خلیج لنگر انداخته بودند پیش می رفت، حسابی آفتاب شده بود. آن هم آفتابی گرم. بوهای بی شمار بازار عمومی، با بوی خزه های ته دریا به هم آمیخته و بوی گندی واحد تشکیل داده بودند. یک کشتی هم همان موقع از ریو آچا وارد شده بود و حمال هایی که آب تا سینه شان می رسید، مسافران را از روی عرشه بغل کرده و به ساحل می آوردند. فلورنتینو آریثا اولین کسی بود که از قایق پت روی ساحل پرید و بوی گند خلیج را فراموش کرد. فقط بوی خاص
فرمینا داثا را در محیط شهر استشمام می کرد. همه جا و هر چیز، بوی او را می داد.
به تلگرافخانه برنگشت. تمام حواسش رفته بود پی رمان های مبتذل عاشقانه و کتاب هایی که مادرش برایش می خرید و او روی ننو دراز میکنید و آن قدر می خواند و مرور شان می کرد تا همه را حفظ می شد. حتی سؤال هم نکرد که ویلونش کجاست. با چند تن از نزدیکترین دوستانش مراوده میکرد. گاه به کافه ای می رفتند تا بیلیارد بازی کنند و گاه هم در کافه های کنار خیابانی، در زیر طاقی های میدان کلیسای جامع دور هم جمع می شدند تا وراجی کنند. ولی دیگر به جشن های رقص شبهای شنبه پا نگذاشت. نمی توانست آن جشن ها را بدون او تحمل کند.
فرمینا داثا را در محیط شهر استشمام می کرد. همه جا و هر چیز، بوی او را می داد.
به تلگرافخانه برنگشت. تمام حواسش رفته بود پی رمان های مبتذل عاشقانه و کتاب هایی که مادرش برایش می خرید و او روی ننو دراز میکنید و آن قدر می خواند و مرور شان می کرد تا همه را حفظ می شد. حتی سؤال هم نکرد که ویلونش کجاست. با چند تن از نزدیکترین دوستانش مراوده میکرد. گاه به کافه ای می رفتند تا بیلیارد بازی کنند و گاه هم در کافه های کنار خیابانی، در زیر طاقی های میدان کلیسای جامع دور هم جمع می شدند تا وراجی کنند. ولی دیگر به جشن های رقص شبهای شنبه پا نگذاشت. نمی توانست آن جشن ها را بدون او تحمل کند.