خود را در اختیار او گذاشته بود، موفق شد به آسانی بقبولاند که او را بازگردانند. ناخدا سعی کرد متقاعدش کند که تلگراف علم آتیه جهان است. به او گفت اکنون دارند طریقهای اختراع میکنند که بتوان حتی از روی کشتیها تلگراف زد. ولی گوشش به هیچ مسئله ای بدهکار نبود و ناخدا عاقبت تسلیم شد و او را بازگرداند، البته نه به خاطر این که درباره آن کابین خود را بدهکار حساب می کرد، بلکه چون نسبت او را با مالکان شرکت کشتیرانی رودخانه ای کارائیب می دانست.
سفر بازگشت حتی شش روز هم به طول نینجامید و فلورنتینو آریثا از همان موقعی که کشتی به دریای لاس مرسدس وارد شد، حس کرد که به خانه خود پا گذاشته است. در پیرامون کشتی خط نورانی قایق های ماهیگیری را دید که موج می زدند. هنوز شب بود که داشتند به *نینیو پردیدو* که آخرین بندر رودخانه بود نزدیک می شدند، حدود پنجاه کیلومتر مانده بود تا به خلیج برسند. بعدها آن کانال قدیمی اسپانیولی را بار دیگر مورد استفاده قرار دادند تا فاصله کمتر بشود. مسافران می بایستی تا ساعت شش صبح در انتظار می ماندند تا قایق های کرایه ای بیایند و هر کسی را به مقصدش برسانند. فلورنتینو آریثا چنان به دلشوره افتاده بود که سوار قایق پست شد. همه او را می شناختند. قبل از ترک کردن کشتی، وسوسه شد تا حرکتی سمبولیک از خود نشان دهد: رختخواب سفری خود را به دریا افکند و با نگاهش آن را از میان چراغ های ماهیگیرانی نامرئی دنبال کرد تا این که از آن خلیج بیرون رفت و به اقیانوس رسید. مطمئن بود که دیگر تا آخر عمر بدان رختخواب احتیاجی ندارد. هرگز، چون می دانست دیگر هرگز شهری را که فرمینا داثا در آن زندگی میکند ترک نخواهد کرد.
سفر بازگشت حتی شش روز هم به طول نینجامید و فلورنتینو آریثا از همان موقعی که کشتی به دریای لاس مرسدس وارد شد، حس کرد که به خانه خود پا گذاشته است. در پیرامون کشتی خط نورانی قایق های ماهیگیری را دید که موج می زدند. هنوز شب بود که داشتند به *نینیو پردیدو* که آخرین بندر رودخانه بود نزدیک می شدند، حدود پنجاه کیلومتر مانده بود تا به خلیج برسند. بعدها آن کانال قدیمی اسپانیولی را بار دیگر مورد استفاده قرار دادند تا فاصله کمتر بشود. مسافران می بایستی تا ساعت شش صبح در انتظار می ماندند تا قایق های کرایه ای بیایند و هر کسی را به مقصدش برسانند. فلورنتینو آریثا چنان به دلشوره افتاده بود که سوار قایق پست شد. همه او را می شناختند. قبل از ترک کردن کشتی، وسوسه شد تا حرکتی سمبولیک از خود نشان دهد: رختخواب سفری خود را به دریا افکند و با نگاهش آن را از میان چراغ های ماهیگیرانی نامرئی دنبال کرد تا این که از آن خلیج بیرون رفت و به اقیانوس رسید. مطمئن بود که دیگر تا آخر عمر بدان رختخواب احتیاجی ندارد. هرگز، چون می دانست دیگر هرگز شهری را که فرمینا داثا در آن زندگی میکند ترک نخواهد کرد.
Nitío Perdido