دامنی به پا و آن آلت موسیقی خاص خودشان به دهان. نواخت و بعد به همه رقص محلی اسکاتلندی را یاد داد. قبل از سحر مجبور شدند او را بغل کنند و به زور و جبر به کابین ببرندش. فلورنتینو آریثا غمگین تر از همیشه، به گوشه ای از عرشه پناه برده بود تا حتی صدایی از آن جشن را هم نشنود. آن پالتوی لوتار توگوت را روی دوش انداخته بود تا صدای لرزش استخوان هایش را نشنود. ساعت پنج صبح از خواب بیدار شده بود. درست مثل یک محکوم به اعدام که او را کله سحر بیدار می کنند. تمام روز شنبه را فقط به تصور کردن جشن عروسی فرمینا داثا گذرانده بود. دقیقه به دقیقه. بعد وقتی به کابین خود مراجعت کرد، متوجه شد که ساعت را عوضی گرفته بوده و همه چیز به نحوه دیگری غیر از آنچه او تصور کرده بود صورت گرفته است. طوری که خودش از آن همه تخیلات خنده اش گرفت.
به هر حال شنبه ای بود بس تب آلود که تب آن شدت هم گرفت. مجسم می کرد که موقع آن فرارسیده که عروس و داماد از در مخفی یواشکی بیرون بزنند و از آنجا فرار کنند تا خود را به لذت شب زفاف برسانند. بعد کسی او را دید که روی عرشه از شدت تب، سراپا می لرزد. ناخدا را خبر کرد و ناخدا هم از ترس وبا گرفتن او، جشن را ترک کرد و همراه پزشک کشتی سر رسید. دکتر از روی احتیاط مقدار زیادی برومور تجویز کرد. به اتاق قرنطینه روانه شد. ولی روز بعد وقتی از دور صخره های دریایی شهر کاراکولی پدیدار شد، تب او نیز تمام شد و روحیه اش خوب شد. گیج از آن همه داروی مسکن تصمیم گرفته بود یک بار برای همیشه آن آتیه درخشان تلگراف را از سر بیرون کند و با همان کشتی به خانه قدیمی خود در کوچه پنجره ها بازگردد.
از بابت لطفی که در حق آن نماینده ملکه ویکتوریا انجام داده و کابین
به هر حال شنبه ای بود بس تب آلود که تب آن شدت هم گرفت. مجسم می کرد که موقع آن فرارسیده که عروس و داماد از در مخفی یواشکی بیرون بزنند و از آنجا فرار کنند تا خود را به لذت شب زفاف برسانند. بعد کسی او را دید که روی عرشه از شدت تب، سراپا می لرزد. ناخدا را خبر کرد و ناخدا هم از ترس وبا گرفتن او، جشن را ترک کرد و همراه پزشک کشتی سر رسید. دکتر از روی احتیاط مقدار زیادی برومور تجویز کرد. به اتاق قرنطینه روانه شد. ولی روز بعد وقتی از دور صخره های دریایی شهر کاراکولی پدیدار شد، تب او نیز تمام شد و روحیه اش خوب شد. گیج از آن همه داروی مسکن تصمیم گرفته بود یک بار برای همیشه آن آتیه درخشان تلگراف را از سر بیرون کند و با همان کشتی به خانه قدیمی خود در کوچه پنجره ها بازگردد.
از بابت لطفی که در حق آن نماینده ملکه ویکتوریا انجام داده و کابین